متاسفانه
دلم میسوزه وقتی میدونم سالها بعد کارایی که اینروزا کردی رو یادت میاد و دوباره پیش خودت میگی: چرا اینکارا رو کردم؟
ولی بدیش میدونی کجاست؟ دیگه هیچکاری واسه جبرانش نمیتونی بکنی.
هرچند که غرورت هم اجازه نمیده کاری کنی.
دلم میسوزه وقتی میدونم سالها بعد کارایی که اینروزا کردی رو یادت میاد و دوباره پیش خودت میگی: چرا اینکارا رو کردم؟
ولی بدیش میدونی کجاست؟ دیگه هیچکاری واسه جبرانش نمیتونی بکنی.
هرچند که غرورت هم اجازه نمیده کاری کنی.
مثلا الان از کی داری انتقام میگیری؟ از بابام؟ با چی؟ با آسیب زدن به من؟ برای چی؟ چون ازم حمایت کرد؟
الان با کی جنگیدی؟ من یا بابام؟
:)
یبارم گفت: فکر نمیکردم یهو بری!
پس چی؟ فکر کردی هی بهم فشار میاری، تحقیرم میکنه، خوردم میکنی، جلوی همه کوچیکم میکنی، بهم آسیب میزنی، هرچی از دهنت در میاد میگی، بیمحلی میکنی، من هنوزم میمونم پیشت؟
اگه توام مثل من حرفا یادت میموند، حتما الان یادت بود که یبار سالها پیش بهت گفتم من اگه واسه یه نفر بمیرم هم، اگه اذیتم کنه تا یجایی تحمل میکنم، ولی از یجا درو باز میکنم و میرم.
من حتی اونشب بخاطر تو برگشتم خونه. اونی که خونه رو ترک کرد تو بودی. تو رفتی.
آدمی که هزاربار اعتراف کرده که شب خوابیده وصبح یکی دیگه بلند شده، الان نشسته همهجا دروغ میگه. شرافت و وجدان واقعا چیز گرونیه.
پشت همه سرد شدنا یه ج.ن.د.ه قایم شده.
و من از آدمی شاد تبدیل شدم به کسی که فقط واسه زنده موندن داره میجنگه...
اگه یکی اومد توی زندگیت و دیدی نه باهات بحث میکنه، نه ناراحتیشو بهت میگه، نه ازت درباره جزییات چیزی میپرسه، نه دلش میخواد بیشتر ازت بدونه، نه میجنگه واسه اینکه یچیزو باهم حل کنید، و نه خیلی چیزای دیگه، اینو بدون که تو فقط براش مهم نیستی. خیال نکن خیلی رابطه موفقی داری.
دو تا جملهها رو باهم مقایسه میکنم و بعد به این فکر میکنم که چقدر بین ما فرقه.
یروز بهم گفت: تو جلوی پیشرفتمو میگیری.
من یروز گفتم: دلم میخواد به هرچیزی که دوست دارم، دیرتر برسم ولی با اون برسم.
من احمقم. مگه نه؟
هنوم یادمه وقتی درست همون لحظه که اینو گفتم باباش زنگ زد چه لبخندی نشست روی لبم. فکر میکردم اون معجزه که منتظرشم داره اتفاق میفته.
من دلم نمیخواست خدا بهم یه بهترشو بده. میخواستم همین گهی که دلم خواسته رو برام نگه داره.
یکی هم نگام کرد و گفت: آدما همیشه چیزی رو از دست نمیدن بخاطر اینکه بهترشو بدست بیارن. یوقتایی هم از دست میدن چون لیاقت داشتنشو ندارن. تو که میدونی لیاقت نداشت.
به خانم بالازاده گفتم اصلا خونمونو با چراغ روشن یادم نمیاد. همهی تصویرا تاریکن.
من هنوزم حوصله هیشکی جز تورو ندارم. تو خیلی وقته حوصله همه جز منو داری.
دقت کردی؟ سالهاست از تو مینویسم و یروزی میرسه که دیگه موضوع صحبتام نیستی. دیگه قلبم واسه تو نمیتپه و کسی میاد که منو اندازه دنیا میخواد
یروزی ینفر میاد که منو با هیچی عوض نمیکنه. اونروز تو واسه همیشه ناپدید میشی و تنها چیزی که ازت میمونه، تاوانیه که واسه بدیات باید بدی. :)
من از سمتی سقوط کردم که بهش تکیه کرده بودم.
۲۸ خرداد ۱۴۰۲ متوجه شدم که پوستم خیلی کلفتتر از این حرفاست.
دیروز خانم بالازاده درباره روز خداحافظی باهام صحبت کرد. واقعا استرس دارم براش. کار سختی ازم خواسته.
اون شبی که رفتم استودیو باهاش حرف زدم، تا ساعت ۱۰ و نیم ۱۱ شب توی خیابون راه رفتم و فکر کردم که چیکار کنم؟ بدون توجه به مردم اشک ریختم، توی کوچه هانشستم و فکر کردم چیکار کنم؟ زندگیای که براش اینهمه سال صبر کردم همین بود؟ قرار بود به همینجا برسه؟ حقم این بود؟ چقدر تنها بودم.
تو اگه “میخواستی” کاری کنی، اگه هزارتا راه هم میبستم بازم یه راه پیدا میکردی که دلمو بدست بیاری دوباره. تو “نخواستی”. خواستهی تو فقط ضربه زدن به من به امید حال خوب خودت بود. امیدوارم حالت خوب هم بشه.
برای منی که واسه بودن باهات از پا افتاده بودم حتی یه قدم هم برنداشتی.
یه شب بهت گفتم اگه واقعا اینو میخوای که جدا شیم، باشه! این آخرین از خودگذشتگی من بخاطر توعه. دستمو بوسیدی و میدونستم واسه اینه که دارم قبول میکنمبرم. بعدا بهم گفتی: خودت گفتی قبول میکنی ولی داری میزنی زیر حرفت. از اون روز خودمو واسه هرلحظه رفتن آماده کردم. دیگه جای من پیش تو نبود. از اولشمنبود. تنها کسی که سعی کرد این ارتباط حفظ بشه من بودم.
یبارم صبح که پاشدم برم سر کار، بغض داشت خفم میکرد. رفتم پشت میز ناهارخوری نشستم، اشکامو فشار میدادم که برگرده توی چشمام. نگاش میکردم که یوقت بیدار نشه ببینه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. دفتر روزانمو باز کردم و توش نوشتم: مرا به او بخواهانید، شخصا مرا نمیخواهد.
به این امید که قایمکی بخونتش و بدونه که چه بلایی داره سرم میاره.
یه پول تلفن چی بود ماهی ۲۰ تومن ۳۰ تومن؟ همونو میفرستاد چون من صحبت کردم خودم پرداخت کنم. بعد من میخریدم اون میخورد. 😑
بعد میگفت اگه یچیز مال من باشه تو برنمیداری.😂 یعنی فقط از طرف من باید انجام بشه نه؟ بخدا من نجات پیدا کردم.
پیرو پست "من سابق" باید بگم که یجا نوشته بود یهچیزایی بدون اطلاع قبلی تموم میشه. مثل صبر آدما!
ولی بهت قول میدم؛ اینو همیشه یادت بمونه؛ هرگز، در هیچجای کره زمین، هیچوقت، هیچکس پیدا نمیشه که اینقدر قشنگ عاشقت باشه. هیچکس نمیتونه اندازهی من برات عاشقونه بسازه. به هیچکس نمیتونی اندازه من ضربه بزنی. دیگه هیچکس "من" نمیشه.
الان داغی نمیفهمی دنیا چقدر قراره بهت سخت بگیره و فقط یه "من" بود که توی همه سختیا، وقتی دنیا داره میریزه، خودشو دورت حلقه کنه که سقف دنیا روی سر "تو" خراب نشه. :)
کسیو پیدا میکنی که سودی براش نداشته باشی، ولی نگات که میکنه قلب از چشاش بریزه؟
میدونی مسئله چیه؟ آدمی که میخواد بره نمیگه. مثل من. تحمل کردم، حرف خوردم، تلاش کردم، منت کردم، گریه کردم، به پا افتادم، حرف زدم، واسطه انداختم، تهدید کردم، دعوا کردم، التماس کردم، حرفمو بدون غرور زدم، شکستم، خورد شدم، جمع کردم، امیدوار شدم، ناامید شدم، داغون شدم، آسیب دیدم، پوچ شدم، جنگیدم، صبر کردم.
نتیجه نداد.
نشد!
بعد،
رفتم
...
۷ اسفند، ساعت از ۱۲ شب فکر میکنم گذشته بود. آخرین شبی که توی خونه موندم. تنها. دیروقت گوشیم زنگ خورد. دیدم مامانه. گفت تو داری از بین میری. تف کن، دندون لقو بکن بنداز دور. داره عذابت میده. تا کی میخوای غصه بخوری؟ زدم زیر گریه. گفت اینهمه اشک ریختی، اصلا اهمیت داد؟ کم تلاش نکردی که. چطوری بگه نمیخواد زندگی کنه؟ این آدم توی چشاش عشق نیست شمیم. تو وقتی نگاش میکنی چشات برق میزنه. اون با خشم و کینه نگات میکنه. عاشقت نیست. داری خودتو از بین میبری.