اگه این حسه پر کشید…

بدم میاد من از همه، تو فقط برام قصه بگو، قصه‌ی تو قشنگ‌تره، بدونِ هیچ مقدمه...

نیازِ فوری به تراپی

خانم بالازاده رو دیروز دیدما، ولی فکر میکنم حتما باید باز ببینمش. ولی نوبت بعدیمو نمیتونم برم و نوبت بعدی‌ترم بعدِ تولدمه. یعنی خیلی مونده تا بهش برسم. ولی باید باهاش صحبت کنم.

بیا و ببین

پارسال این موقع‌ها داشتم به گااااا می‌رفتم. امسال؟ واضحه که چقدر تغییر کردم.

برگرد همه کسِ من…

نیستی منو کی بده نجات و ...

الان رو شونه‌ی کی چشات میره خواب…

تا گردن بودیم زیر آب، با کل این دنیا بی‌حساب

ادامه بده

اون خوشحالیِ کاذب رفته، اون غم سنگین هم رفته. حالِ نامیزونِ ملایمِ خوبی جاشو گرفته.

اونجایی که می‌دونی تنها کاری که باید بکنی، ادامه دادنه!

هی میره هی میاد

تصویرا میرن، میان.

میدونم اشتباه بود

بازم من اینکارو کردم.

حرف های ِ زیادی هست برای ِ نگفتن...

هیچوقت دوباره خوشی رو حس می‌کنم؟

اگه به خواسته نشدن عادت کنم چی؟

دوست دارم درست شه…

چرا باید اینکارو کنم؟ حتی می‌ترسم از خانم بالازاده بپرسم و بهم بگه نباید اینکارو کنم...

رفتم…

یه روزی تنگ غروبِ آسمون، میرم از شهر تو ای نامهربون...

خسته شدم

تپش قلب شده بخش مهمی از زندگی من. رهام نمی‌کنه.

همینقدر راحت بود و من یاد نمیگرفتمش؟!

چقدر رها کردن برام آسون شده...

مدیتیشنِ جلسات تراپی چطور می‌گذره؟ اینطوری!

وقتی خانم بالازاده گفت به جایی که دوست داری توش باشی و رها باشی فکر کن، بازم به خونه ویلاییم فکر کردم. این‌بار یه موزیک پلی بود و سَبُک و آزاد توی خونه می‌چرخیدم. بوی غذا توش می‌پیچید و نور میومد. دیگه برف نبود. ولی هوا خنک و آفتابی بود. اگه درست یادم باشه یه دیوارش سبز بود. سبز مینت، یا شایدم اون پررنگه که دوسش دارم. یه آینه هم روی دیوارش بود.

لحظه‌ی مهم

اونجایی که متوجه میشی چیز زیادی نمی‌خواستی، فقط از شخص اشتباهی می‌خواستی!

فکر نکردم چی نداشتی…

من فقط تورو داشتم، تو منم‌ داشتی...

منِ سبز

رنگ روح زندگی سبزه.

خراب‌خانم و هرزه‌آقا

یهو یادم اومد میومد گوشی منو برمیداشت سینِ استوریامو نگاه میکرد که ببینه اون دختره استوریمو دیده یا نه! بعد میگفت نوازندمه، برام مهم‌ نیست که!

ای مادرِ هرچی دروغگوعه رو...

به معنای واقعی

توی سالگرد بدبختیامم. با یه حالِ خیلی بهتر. پارسال این موقع داشتم نابود می‌شدم.

رویا بافی

دلم اون سکوتِ بعدِ برفو می‌خواد. که هنوز برفا پا نخورده. کوچه خلوته، همه‌جا ساکته. سرده. یه خونه ویلایی می‌خوام که توش کنار بخاری بشینم، شب باشه، از پنجرش حیاطو نگاه کنم و برف بباره. پتو بندازم روی شونه‌هام و چای داغ توی دستام داشته باشم. چراغارو خاموش کنم و فقط یه چراغ روی میز روشن باشه. نگرانِ ساعتِ خوابیدن نباشم، نگرانِ ناهارِ فردا هم نباشم ولی به این فکر کنم که خوب میشه فردا صبونه رو با اونی که دوسش دارم وقت بگذرونم. یه املتِ معمولی و نارنج و نون سنگکِ تازه و لیموناد مثلا. همینقدر غیرتجملاتی.

دلم یه زندگیِ ساده می‌خواد. اون گرمای محیط، درست وسطِ یخبندونِ برفو می‌خواد. همین من، منی که از سرما فراری‌ام.

حتی فکر کردن بهش هم باعث میشه لبخند بزنم.

خیلی عجیبه

نزدیک یک‌ ساله، هیچ اتفاق خوبی برام نیفتاده. هیچی. اتفاقی که همون موقع خوشحالم کنه. نه که ذاتش حالا خوب باشه و بعدا متوجه شم. منظورمو‌ میگیری چی میگم؟

جدی میگم

اینایی که خوش‌شانسن و اتفاقاتِ خوب براشون زیاد میفته چیکار میکنن؟ کد تقلبشون چیه؟

خنگ‌بازی دراوردی دیگه

باید همون ساعت ۵ می‌زدم بیرون. بیخودی کله خودمو بیشتر خراب کردم. احمق

اه، لعنتی

این انصاف نبود که کل جمعمو دلم بخواد بخوابم که فقط بگذره. چرا تاثیر آدما اینقدر روم زیاده؟ این اصلا درست نیست.

لطفا

بهش گفتم: خدایا، نجاتم بده.

اینبارم میشه

می‌گذره. دفعه‌های قبل هم گذشت...

با همه وجود

یه قستمی از من داره برای از هم نپاشیدنم به شدت تلاش میکنه...

سِروایو

یه جایی توی سریال apple tree yard میگفت:

ما برنامه‌ریزی شدیم که هرکاری که واسه زنده موندنمون لازمه انجام بدیم و گاهی کاری که لازمه بکنی اینه که هیچ کاری نکنی.

مسیر کهنه

مسیرهای کهنه به مقصدهای نو نمی‌رسند...

انتظار نتیجه‌ی متفاوت از مسیر تکراری داری؟

نداشته باش!