آن شب که در بغض خندانی‌ام کو؟

اگر بی‌خبر از درد تو خوابم ببرد چه؟

زیاد

چه حرفایی هست که قبل از مرگم نزدم؟

زندگی سگی

کارِ شب و روزم شده اخبار خوندن و گریه کردن. به هر بهونه‌ای.

نه؟

فیس‌آیدی گوشیم منو با قیافه گریه کرده نمیشناسه. باید این مدلم بهش اضافه کنم. قراره خیلی باهاش روبرو شه به گمونم.

آی دی کِی

دو‌ ساعتِ پیش در عالمِ خواب بودم و الان در حالتِ هوشیاریِ کامل.

طیِ ۲۴ ساعتِ گذشته، فقط حدود ۶ ساعت خوابیدم.

دوباره هایپر شدم.

پ.ن: مارکت؟

!!

حالا خیلی شرایط مناسبه، سابم قبول کردم. من دیگه کی‌ام بابا

عجبا

واقعا آدم وقتی می‌خواد از غرورش مراقبت کنه، به چه موجودِ عجیبی تبدیل میشه!

خیره؟

عملاً وارد فضای جنگ شدیم و واقعا نمی‌دونم چی میشه!

لعنت بر شیطون

استوری میذارین که واسه دیده شدن‌ِ اخبارِ مهم‌تر نمی‌خواین استوری بذارین؟

احتمالا از همونایی هستین که وقتی میخوان ثابت کنن عصبی نیستن، داد می‌زنن!

خستگی

گفت خیلی خسته‌م. هم روحی و هم جسمی. دلم دریا می‌خواد. اعماقشو.

و شاید اگر شرایط جور دیگه‌ای بود، واسه بهتر شدن حالش اقلا تلاشی می‌کردم. ولی خودمم حتی خسته‌م. حوصلم نمی‌کشه.

ظاهر و باطن زندگی

آدم از دور زندگیارو می‌بینه، بعد میره نزدیک میبینه چه بگ..ایی هایی توشه واقعا.

اوخی

عروسی پویا روزی بود که فهمیدم چقدر دوستامو‌‌ دوست دارم.

اونجایی که دویید اومد باهام رقصید و بغلم کرد و گفت ببخشید...

بعد دویید به آیدا گفت شمیم باهام آشتی کرد و دوباره دویید بغلم کرد.

پویا همیشه دوستِ قشنگمه. حتی وقتی ازش خیلی ناراحتم.

عزیزم :(

خواب دیدم داره راه میره، می‌لنگه. خسته‌ست.

میدونم خسته و اذیته. ولی مجبوره ادامه بده. :(

نیست؟

و فکر کنم نیاز به یه نامه خدافظی داشته باشم.

وقتشه.

فضولا

اینا خانوادگی دست از سر من برنمیدارن. میخوان همش کلشون توی باسن زندگی من باشه تا انتها. برید گوه خودتونو بخورید دیگه. چیکار من دارید آخه.

گم شین

آدرسم عوض کردم که فضولا دست از سرم بردارن.

اوخی

گربه بالای پشت‌بوم داره بچه‌دار میشه و ذوق دارم.

مرور

نوشته‌های قدیمی رو خوندم. مال سالها پیشو. قشنگ توی همه مراحل دراماکویین بودم. جمع کن خودتو بابا. این بازیا چیه. دست بکش از همه‌چی. سرتو بالا بگیر برو. قبلاً زیاد اینکارو کردی. چرا اونارو ثبت نکردی پس؟ فقط این ناله‌هارو نوشتی؟ چارتا درستشم میذاشتی اینجا خب الان یادت بیاد خنگ.

مگه میشه؟

وا!

نگو باشه برای بعد، همین الانشم دیره…

باید حرف بزنیم باهم، زمان داره هدر میره...

اوخی

امروز از کنارش که رد شدم سرش کامل باهام چرخید و نگاش دنبالم کرد.

هومممم

داشتم به الف. ه فکر می‌کردم. میتونستم باهاش برم، ماشینو میذاشیم ساحل و می‌رفتیم توی آب. توی غروب خورشید قشنگ میشد نگام می‌کرد.

حیف

دیروز اگه پریود نبودم و لباس اضافه داشتم، بدونِ شک توی آب بودم. حیف فقط تا پاهام رفتم.

چقدر نشسته به دلم

ویدیوی غروب دریام فوق‌العاده‌ست. هزاربار نگاش کردم. نور خورشید، حرکتِ آب، آرامشِ خودم...

میای؟

بلند شو

بلند شو با هم ازینجا بریم

میبینی؟

اینهمه دلیل برای خوشبختی!