خوابِ کوتاه

داشتم کتاب میخوندم، حس کردم چشام سنگین شده. بستمشون. همون لحظه خواب دیدم.

معین اومد نشست توی ماشین، یچی گفت که یادم نیست. گفتم البته تا مدتها که حالم خوب نبود. گفت عیبی نداره، درست میشه.

دور زدم و پشت ماشین امیر راه افتادم. رسیدیم به جاده، ندیدم سمت راست رفت یا چپ!

من توی همه‌ی خوابام گمش میکنم. هربار گمش میکنم. یا رهام می‌کنه. هربار...

منو از خودم نگیر

امروز عصر بعد اینکه حموم کردم و لاک زدم، کتاب دفترامو برمیدارم و میزنم بیرون. میرم یه کافه میشینم و به روحم می‌رسم.

خیلی درس واسه خوندن دارم ولی چیزی که الان مهمه، منم!

بخدا حال ندارم، خیلی خسته‌ام

خوب گفت. حال الان منه.

نمیشه امروزو زندگی نکنیم؟

مسخره‌بازی

چرا باید توی دورهمی چشمه همکارِ محمود محمودی هم‌ باشه و منو بشناسه‌ حتی؟!!!

مجبوریم تحمل کنیم؟

یسریا موقع غرغر کردن ‌فقط واسشون مهمه که خودشون تخلیه روانی شن. اصلا به تاثیری که روی بقیه میذارن اهمیتی نمیدن. چقدر عوضی آخه!

منِ این‌روزها

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیایم، به قدر وسع بکوشم...

نیازِ هفته

خلاصه و راحت بخوام بگم، خوشم نیومد!

باید با خانم بالازاده صحبت کنم.

کسی باید باشه شاید…

تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی‌نهایت

قصه‌ی همیشه تکرار

هجرت و هجرت و هجرت

.

.

.

عالی شد

این فروپاشی روانی هم بکنم بعدش دیگه فقط هار و هار و هار.

نه؟

یکی توی توییتر نوشته بود:

تو کسی رو از دست دادی که فقط رو تو حساس بود، حتی وقتی سرش شلوغ بود منتظر پیامک و تماس تو بود، تو رو بیشتر از خودش دوست داشت، اما هیچ‌وقت برات مهم نبود

دیدم عه، چقدر ما!

خر

واقعا متوجه نمیشم یسریا چطوری میتونن از خاطرات دیر رسیدن و آن‌تایم نبودنشون اینقدر با افتخار تعریف کنن و‌ فکر کنن خیلی کول و خفنن!!

کاش یه راهی به ذهنم برسه

واقعا نمیدونم چطوری باید واسه بعضی از آدمای زندگیم این حجم از در کنارم بودن رو جبران کنم. واقعا نمیدونم.

اینقدر فارغ؟

واقعا از آدمای بیخیال بدم میاد. واقعا بدم میاد. میشه مگه؟ عه!

نمیشه؟

من دیگه واقعا اعصابم نمی‌کشه. نیاز دارم یکی باشه که ریز به ریز و جز به جز بدونه. من اینقدر حرص نخورم.

چقدر تلخ بود…

ولی، بزرگ شدن چقدر سخت بود...

انگار هیچوقت نبوده

دو سال پیش، امروز، لباسمو پرو می‌کردم و نمی‌دونستم دو سال بعد هیچ ردی از اون روزا جز زخمای روی تنم نیست...

بیا دوباره گم کنیم ساعت و روز و هفته رو

بیا باهم سفر کنیم جاده‌های نرفته رو ...

خدا بیشترتون کنه

امروز یه آقایی توی دفترمون واسه تسویه حساب، چِک رو توی یه پاکتِ قشنگ گذاشت و تحویل فروشندش داد.

یسری آدما همینقدر به تمام جزئیات دقت می‌کنن و براشون مهمه. کاش زیاد شن.

عالی نیست؟

شروع سال ۱۰ تا هدف واسه امسالم گذاشته بودم.

۵ تاشو انجام دادم.

سه‌تاشو قراره توی ماه‌های مونده از سال برم سراغشون.

یکیش به تموم شدن انجامش نزدیکم و حتی ازون بیشترم میشه تا آخر سال.

یدونشو احتمالا امسال نمیتونم، ولی بهار سال بعد انجامش میدم.

به به

از اون جمعه‌های پرانگیزه و پرکاره که دوست ندارم کارای متفرقه بیخود انجام بدم. فقط یادگیری.

که میخواد بشناسه!

که کشف میشم. که کشفم می‌کنه...

چه اهمیتی داره واقعا؟

گفتم حلقمو فروختم؟

ولی انصافا خیلی به دستم میومد.

نیرویی چیزی داره؟

بهش الهام میشه؟ :))

I’ll be home soon

Keep me like a promise, hide me like a treasure

میخواستم درخت بشم میوه بدم برات، انجیر…

بشم یه کفش راحت که همه‌ی شهرو قدم بزنه باهات...

مگه نه؟

شاید فقط در حد حرف باشه ها. ولی فعلا حرفشم قشنگه.

ببوس

بوسیدن، گفتگویِ ما بود ...

مرسی که ادامه پیدا‌ نمی‌کنین

واقعا بعضی آدما تولید مثل نکردنشون لطف به بشریته.

تغییری کرده؟ نوع گوه فرق کرده فقط

پارسال هم‌ این موقعا توی گوه دست و پا می‌زدم!

برو بابا

من آدم به اون مهمی رو گذاشتم کنار و پذیرفتم که وجودش برام سم و ضرره. اینکه دیگه چیزی نیست.

حق به جانبِ دو‌ ساله.