باید بریزمشون

سردردام، بخاطر اشکای جمع شده‌ی توی چشامه.

وضعیت مطلوب و دلخواه

حالم؟ نه، حالم بد نیست. فقط روحم خسته‌ست. خیلی خسته. مثلا الان نیاز داشتم گوشیم زنگ بخوره، بهم بگن خوبی؟ دلم خواست صداتو بشنوم. اصلا بیا بگو امروزت چطوری گذشت. بیا باهم سکوت کنیم. یکی ازم بپرسه دلت بغل می‌خواد؟ حتی اگه نتونه الان بیاد و ‌بغلم کنه. دلم می‌خواست الان توی نقطه‌ی کامل نه، ولی توی نقطه‌ی مشخصی از زندگیم می‌بودم. دلم می‌خواست یه نفر، نه واسم کادوی‌ گرون بخره، نه جای خفنی ببرتم. فقط بهم بگه حواسش بهم هست. منظورم حتی رابطه عاشقونه هم‌ نیستا. یکی باشه که بدونم واقعا دوسم داره و حتی با اینکه دست کمکم سمتش دراز نیست، با میل خودش پیشمه. دلم می‌خواد من نگم، یکی باشه که خودش بدونه.

میدونم خواسته زیادیه. می‌دونم...

ترسای زندگی کرده

آره، دقیقا از همین حس می‌ترسیدم. دقیقا از همین حس!

گوه

سردردای لعنتی که برگشتن.

گاوی؟

چه بلایی داری سر خودت میاری احمق؟ چه بلایی داری سر خودت میاری؟

خسته‌م

هنوز این زیر نشستم و فکر می‌کنم که هرروز تیکه‌های بیشتری دارن ازم کنده میشن. وقتش نیست تموم شه؟ وقتش نیست تموم شم؟

بزن بریم

ماه‌هاست توی سرم فقط یه فکر می‌چرخه. یه فکر مریض، یه تصمیم ترسناک، فکری که هربار میگم انجامش میدم و هربار میگم خوب شد انجامش ندادم. تصمیمی که جراتشو توی خودم نمی‌بینم ولی هربار تا یه قدمیش میرم. می‌دونم که مریضم. می‌دونم که روانم مریضه. می‌دونم که ادامه برام سخت میشه. ولی هربار یه نوری می‌بینم و فکر می‌کنم نه، ارزش ادامه داره و هربار که با خودم تنها میشم می‌بینم هیچ چیز با ارزشی برام نمونده. چی با ارزش‌تر از خودم؟ حتی همونم برام‌ نمونده. هربار که خونه تنهام، از همون آذر ۱۴۰۱ تا همین مهر ۱۴۰۲، هربار که فشارو نمی‌تونم تحمل کنم و دیگه با امیدای الکی که به خودم میدم هیچی حل نمیشه، میرم زیر دوش می‌شینم و بهش فکر می‌کنم. فکر‌می‌کنم‌ که الان بهترین موقع انجامشه. بعد به خودم میگم دیوونه‌ای؟ چی ارزششو داره اینکارو‌ کنی؟ بعد از خودم می‌پرسم چی ارزششو داره که اینکارو‌ نکنم؟

من یه روان‌رنجورم که دارم از گذروندن لحظه‌هام تهوع میگیرم و ادای حال خوب در میارم و می‌خندم. به همه اونایی که حالمو می‌پرسن میگم خوبم. همش میخندم حتی اون وقتی که به چشم یکی زل می‌زنم و میگم نمی‌دونم چرا خوب نمیشم!!

می‌دونم چرا خوب نمیشم. خوب می‌دونم.

الان، توی این لحظه، زیر این دوش که دارم سعی میکنم گوشیمو زیرش خیس نکنم، دوباره همون فکرا و همون تصمیما کنارم نشستن. امکاناتشم به خوبی فراهمه. چرا نباید انجامش بدم؟ منکه دیگه چیزی نمونده که جلومو بگیره. بریم؟

خسته شدم

چرا آدما قدرت اینو دارن که اینطوری منو به هم‌ بریزن؟ چرا اینقدر دوسم ندارن که از قدرتشون استفاده نکنن؟ چه بلایی دارم سر خودم میارم؟ کسی میدونه؟ چون خودم نمیدونم.

متوجهی چی میگم؟

سِرّ

زیبا نیست؟

همتون همینطوری‌اید مثل اینکه. کاری نمی‌کنید، ولی منتظر می‌شینید طرف خودش نظرش عوض شه بیاد.

چه جالب!

پاتوق- نشر چشمه

فقط میخواستی تفریق ایجاد کنی و با کم کردن خودت از معادله، توازن را به هم بزنی.

Once, twice

شما فقط یک بار زندگی‌ می‌کنید، پس دو بار فکر کنید.

راست میگفت

گفت: یجا خوندم میگفت زندگی یه فراینده. باید طی کنیش. هیچوقت انتها نداره، هدفی توش نیست. توام توی فرایندت افتادی توی‌ یه دست‌انداز. ولی باید ادامه بدی.

قشنگ بود

میگم: بهش گفتم اسم منو نگو حرومش نکن، فکر میکنی چیکار کرد؟ گفت یه عالمه نوشت شمیم. گفتم دقیقا. گفت آخه اگه منم ۱۵ سالم بود اینکارو میکردم.

گفتم بعد بهش میگفتن بزرگتر از سِنِت می‌فهمی. :)

گفت اون‌شب که پیام دادی، از بالا خوندمش و باز نکردم. همون لحظه آرش زنگ‌ زد. گفتم میخوای درباره شمیم صحبت کنی؟ گفت آره. زدیم بیرون. بهش گفتم من تا الان که نمیخواستم ازدواج کتم، بعد این دیگه عمرا. این دو‌تا جدا شدن، من که دیگه هیچ شانسی واسه اینکه خوشبخت شم ندارم.

نه؟

چاق!

توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شد

قصه‌ی هزار و یک شب میشه بود و خوندنی شد...

چه کیفی داد

حدودا ۳ ساعت، نان‌استاپ واسه آرام‌ حرف زدم. چه عصر جمعه‌ی دلچسبی بود.

عجیبه‌!

از خودم ترسیدم وقتی توی جواب پیامش نوشتم خداحافظ، بعد پاکش کردم و حرفامو نوشتم، ولی همه رو پاک کردم و دوباره فقط نوشتم: خداحافظ!

من کِی اینقدر راحت گذشتم از چیزی که ناراحتم کرده بود؟

:)

بهش گفتم اگه برم، دیگه برگشتی در کار نیستا. گفت چرا تو و بابات فکر میکنین من میخوام که برگردی؟

:)

الان یادشه؟

بعید می‌دونم.

مثال از منبع مثال

پیاز و موز!

وهم

اما عشق انجیر نیست، زیتون تلخه...

سوخت دادیم خلاصه

بله، و همسایه‌های ساختمان اِرَم و کوچه سرچشمه، که پیش کسایی که نمیدونستن چه نسبتی با ما دارن، درباره سالهای زندگی این موجودات در اون ساختمون صحبت می‌کنن.

ما باید اینور می‌رفتین تحقیق، جای اونور...

فرق زخم و جراحت میدونی چیه؟

حدیث پیام داد، گفت کتابو خوندی؟ گفتم آره، خیلی جاهاش برام ملموس بود. حسشو درک‌ میکردم. گفت من موقع خوندنش همش یاد تو بودم. که بعضی آدما چقدر می‌تونن وحشتناک باشن! راستش بهت افتخار کردم که عبور کردی.

گفتم این زخم نبود، جراحت بود و جاش همیشه میمونه. فقط شاید بعد سالها، دیگه درد نگیره. همین...

ادبیات فارسیِ به فاک رفته!

چرا یک بوک‌بلاگر که کلی فالوئر داره و کتاب معرفی می‌کنه و ویدیو میگیره، باید بنویسه: "این نظر شخصیه منه"

اینقدر سخته یاد بگیره نباید "ه" بذار ته شخصی؟

بیخیال توروخدا. روزی هزارنفر این نکته رو یاد میدن دیگه الان. یبار یاد بگیرید دیگه.

مبارکه خب

خوش اومدی. حالا فقط مونده برات یه اسم انتخاب کنم.

اینی که شدی به تو نمیاد

از تو پوچی ولی دکورت زیاد!

فایده‌ای هم داره محمود درویش جان؟

چگونه می‌توان به شاخه‌ی شکسته فهماند که باد عذرخواهی کرده است؟

قهوه، برای ادامه

باید خودمو به قهوه خوردن عادت بدم. باید شروع کنم به قهوه خوردن. هرروز بعد از ناهار.

ممنونم

ینی میخوای باور کنم آدمی که از روی یه عکس تار، منو پیدا کرد، خواسته و نتونسته؟ اجازه بدید نپذیرم. اجازه بدید قبول کنیم که نخواسته. اجازه بدید ازتون درخواست کنم کمتر گوه بخورید.