کمک، کمک
توی "نمیدونم کجام"ترین حالِ ممکنممم.
توی "نمیدونم کجام"ترین حالِ ممکنممم.
ویژن بوردمو چسبوندم جلوی چشمام. از این هفته مقدمات شروع جدید چیده میشه و از هفته دیگه باید استارت بخوره.
موفق میشم؟
کاش بشم.
میدونی دلم چی میخواد؟
یه کتابخونه بزرگ که یه دیوار اتاقو بگیره. بعد این میزمو کتابخونهی روشو بردارم، با چوباش یسری طبقه واسه وسایلم درست کنم. کلا بشه میز بزرگ، با طبقاتی که بالاشه.
یه خونه که مالِ من باشه. خودم وسایلشو انتخاب کنم و خودم بچینمش. نور داشته باشه. روشن باشه.
یه همراه خوب و امن. یکی که نگران ابراز هیچ حسی بهش نباشم. یکی که براش جذاب و دوستداشتنی باشم.
دلم یه کنج آرومِ قشنگ میخواد، کنار کسی که بتونم باهاش سکوت کنم. دلم امنیت میخواد. میدونی چی میگم؟
دلم میخواد اینقدر همهچی قشنگ باشه که به خودم بگم ارزش همه اتفاقایی که افتادو داشت.
امیرپارسا نشاط میگفت: یکی واسش مسیج فرستاده: توی کلاس پیش هم مینشستیم. معلممون گفت فراموشی بخشی از زندگیه. داشتم فکر میکردم چقدر تیکههای زیادی از من پیش پیشت جا مونده. اون تیکهها منم؟ اگه معلممون بود میگفت نه، اسم اون تیکهها زندگیه...
هر کلمهای عواقبی دارد، هر سکوتی نیز!
شبایی که من این زخمارو میشمردم کجا بودی؟
شاید اونا یادشون نباشه چی گفتن، ولی متاسفانه من خوب یادمه چی شنیدم. :)
توی دلم انگار یه خوابگاه دخترونه پریودن...
روتین زندگی توی ایران اینطوریه که میخورم زمین هوا میرم، روزی دوبار بگا میرم!
واسه من اسمش از دست دادن نبود، از دستش خلاص شدن بود. :)
آنکه در خیابان میگرید از آنکه در گورستان میگرید بسیار غمگینتر است...
همه میمیرن، ولی همه زندگی نمیکنن!
در مقابل اعتمادی که بهتون شده احساس مسئولیت میکنید؟
عشق قرار نیست آسون باشه، قراره ارزششو داشته باشه...
من از پس روزایی بر اومدم که فکر نمیکردم ازشون زنده بیرون بیام. به خودم افتخار میکنم.♥️
راستش منم خسته شده بودم، ولی جا نزدم، موندم...
اونجایی که داریوش میگه: چه دریایی، میانِ ماست...
اگه فهمید ناراحتی و هیچکاری نکرد، رهاش کن...
خوشیات با کیه؟ غماتم بکن تو کون همون.
الان دیگه اینطوریام که با پای شکسته ادامه میدم، ولی دستمو روی شونهی کسی نمیذارم...
اینایی که میگن به خودت سخت نگیر، چرا یبار فکر نمیکنن که شاید واقعا سخته؟!
صدبار گفتم میروم، یکبار نشنیدم بمان
یکبار گفتی میروم، صدقفله کردم خانه را...
مهم نیست چقدر بگی برات مهمم وقتی بیاهمیت بودنمو با کارات فریاد میزنی...
میگفت: آیا واقعا تو را در بلاتکلیفی نگه داشته؟ یا این تو هستی که خود را با امیدی ساختگی مشغول نگه میداری؟
یک شبهایی باید زیادهروی کرد،
در مستی، در غم، در دوست داشتن،
در هرآنچه که همیشه محتاط بودهای...
وقتی تیکههای شکستهت رو به هم بچسبونی، یه آدمِ دیگه میشی...
مدتی ناپدید شو، روی خودت کار کن، غیرقابل تشخیص برگرد...