اینجوری

بخوام صادق باشم، دلم می‌خواست یکی بود که دوسش داشتم و دوسم داشت و همو بغل می‌کردیم بخوابیم. ولی خب معمولا صادق نیستم و دلیل دیگش هم اینه که دیگه به کسی اعتماد ندارم.

تامام

خب پس

ایشون گلوش جایی گیره

بره همونجا که گیره

بهتره

نوسان داره منم از‌ پا در میاره

حال و روز عجیبی شده.

ادامه دادن

روز ۱

موضوع: ادامه دادن

گفت چی باعث شد به تلاش ادامه بدی؟ گفتم اینکه یه روزی حسرتِ اینو نخورم که کاش بیشتر سعی می‌کردم. پس ادامه دادم. سینه‌خیز.

گفت چی شد که فهمیدی باید به دست برداشتن ادامه بدی؟ گفتم اینکه یه روزی حسرتِ اینو نخورم که‌ کاش بیشتر از خودم مراقبت می‌کردم و‌ حواسم به خودم می‌بود.

گفت چی باعث شد که فهمیدی باید به تلاش برای خوب شدن ادامه بدی؟ گفتم اینکه یه روزی حسرتِ اینو نخورم که کاش وقتی دنیا منتظرم نموند، من درجا نمی‌زدم و حرکت می‌کردم.

یبار گفت حالا رسیدی بالای قله، وقتشه بپری. گفتم اگه بپرم که میخورم زمین. گفت نگفتم بپری پایین. قراره پرواز کنی.

گفت چی باعث میشه که هنوزم به پریدن و پرواز کردن ادامه بدی؟ گفتم ادامه دادن انتخابم نیست. تنها گزینه‌ی روی میزه!

یجا توی نِمو پرسید وقتی اوضاع خوب نیست چیکار میکنیم؟ گفت شنا شنا شنا می‌کنیم. شنا می‌کنیم...

منم روی یه تخته دراز کشیدم، نگاهم به آسمونه، دستام باز و آویزونه، با موج و جریان حرکت می‌کنم.

ابلهانه به زندگی ادامه بده و امیدوار باش...

اه

یبار رفته بودیم کنار دریا، دراز کشید سرشو گذاشت روی پام. گفت موزیک بذارم؟ دیروز سیاوش یکی گذاشته بود خیلی خوب بود.

گفتم بذار.

آرمان گرشاسبی گذاشت.

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم، اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم...

موزیک تموم شد، گفت تو کی‌ای؟ از کجا پیدات شد؟

موقع برگشت دوباره این سوالو ازم پرسید.

نمیدونم چرا!

الان پست گذاشته، توی دریا داره شنا میره. همین موزیکو گذاشته. همین تیکشو.

نشونه‌ست؟

خب لعنتی حرف بزن دیگه.

لعنتی

بعدیشم آهنگِ مُجابِ حیدو هدایتی.

اینم با من نیست؟ کاش می‌بود. آخه خیلی قشنگه.

دلم روشن نیست

آهنگِ پاییزِ بُمرانی رو گذاشته توی کانالش. ولی بعید می‌دونم موقع گوش دادنش به من فکر کنه. یعنی با منه؟

آرزوی شمعی

زیادت را که دزدیدند، کَمَت را آرزو کردم...

گرفتاری شدما

گلومم یهو درد گرفته. خدا کنه سرما نخورم. تازه خوب شدم بابا. اه!

چرا هیچی لذت‌بخش نیست پس؟

از دفتر اومدم خونه، ناهارو که خوردم به نسکافه رو توی آب حل کردم، یخ ریختم و خوردم. تا ۳:۳۰ درس خوندم و ویدیو نگاه کردم. یه ربع خوابیدم و بعد حاضر شدم رفتم کلاس. بعد کلاس هستیو دیدم و دوتا خودکار و یه استیکر خریدم. اومدم خونه شام خوردم، حموم کردم، یه پادکست گوش کردم و الان منتظرم یکم نمِ موهام گرفته شه تا پاشم خشکش کنم.

اینهمه کار کردم. چرا احساس مفید بودن نمی‌کنم؟

تجدید قوا

فعلا از اینکه دارم یکم از اینستا فاصله میگیرم راضی‌ام. خودم که قصد ندارم فعلا فعالیتی کنم توش. حداقل تا آخر ماه نیاز دارم دور باشم.

شاد

بی‌صبرانه منتظر شنبه و یکشنبه‌ام.

بسه دیگه

چرا اینقدر آدم یهو مُرد؟

دیگه چیکار کنم؟

از اینکه امروز تایم خوابمو کم کردم و جاش درس خوندم راضی‌ام. ولی از خودم هنوز راضی نیستم.

چرا حالم بهتر نمیشه؟

امروز دفتر رفتم و کلی سرم شلوغ بود، یه فصل UX خوندم، ورزش کردم، یه کلاس ساب رفتم، کتابمو خوندم و تموم کردم، واسه کلاس فردا آماده شدم.

من امروز اینهمه کار کردم.

پس چرا احساس خوب و مفید بودن نمی‌کنم؟

کشفیات

فهمیدم که من اینقدر خودمو فدای کسی که دوسش دارم می‌کنم و اینقدر خودمو نادیده میگیرم، که بهتره با کسی نباشم و کسیو توی زندگیم‌ راه ندم. مگر اینکه مطمئن شم واقعا آدم درستیه.

فکر میکنم از اینکه قدر خودمو ندونستم بیشترین ضربه رو‌ خوردم‌ تا الان.

ولی من نمی‌دونستم

ش ازم پرسید راز چشمات چیه؟ گفتم منظورتون چیه؟ گفت خب تو که می‌دونی چشات با آدم حرف می‌زنن!

نشد؟ مچاله می‌کنم میندازم سطل آشغال

من مجبور به ادامه‌ی چیزی که "نمیشه" نیستم!

گوه به همشون

خسته و عصبی و غمگینم.

افتاد تو دهنم😂

تا میاد ماچو می‌خواد، بهترین جاشو می‌خواد.

یجایی باید تموم شه

دلم براش تنگ شده بود. خیلی زیاد. فکر می‌کردم‌ اونم دلش برام تنگه. فکر می‌کردم من باید سعی کنم حالش حتی چند لحظه هم شده بهتر شه. ولی اون فقط حال خودمو بدتر کرد.

عصبی و پرخاشگر شدم. اون شب به همه پریدم. رفتم رستوران‌ به بچه‌ها گفتم من عصبی‌ام. بذارید راحت باشم.

واقعا واسه هزارمین بار بهم‌ ثابت شد که مسیرهای کهنه به مقصدهای نو نمی‌رسند!

نمیدونم باید چیکار کنم

شرایط عجیبیه که با منطقم جور در نمیاد.

لعنتی

دیروز توی نجم یه مام برداشتم بو کردم. گذاشتم سر جاش. هستی گفت ندادی من بو کنما. بوی چی میده؟ گفتم گُه. گفت وای گفتی گُه یادم اومد قهوه می‌خوام. :))))))))))

عجیب نیست؟

حقیقتاً دلم براش تنگ شده.

ییلاق

می‌دونی دلم چی‌ می‌خواد؟ چند روز ارتفاعات، مه، کلبه، سکوت، سرما، بخاری هیزمی، صبح‌ها صدای گنجشک، شبا در قفل، تاریک.

فیلم دیدن، درس خوندن، تمرکز کردن، دور بودن.

دلم اینارو میخواد.

خواهشا

رسماً چپتر اول کلاسو شروع کردم و امیدوارم باسن گشادو جمع کنم.

اولین قدم

دوره UX خریداری شد.

تاریخش اینجا ثبت شه که اگه یه روزی اونی شد که میخوام، یادم باشه کِی شروعش کردم.