یبارم‌‌ صبح که پاشدم برم سر کار، بغض داشت خفم می‌کرد. رفتم پشت میز ناهارخوری نشستم، اشکامو فشار میدادم که برگرده توی چشمام. نگاش می‌کردم که یوقت بیدار نشه ببینه نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم. دفتر روزانمو باز کردم و توش نوشتم: مرا به او‌ بخواهانید، شخصا مرا نمی‌خواهد.

به این امید که قایمکی‌ بخونتش و بدونه که چه بلایی داره سرم میاره.