از گوشه‌ی بامی…

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم...

اه

بعد اینهمه سال هنوز شعورم نمیرسه که گشنه نمونم.

یکی حالا بیاد معده‌دردمو خوب کنه!

باید می‌رسیدم به اینجا

ویروس

الان که سرما خوردم یادم اومد بهم میگفت با دهن نفس نکش چون مریضی منو مریض میکنی. شبا هم بینمون یچی میذاشت.:)) مرزهای آشغال بودنو جا به جا کرده بود در زندگی مشترک:))

تو که هیییچ کمکی نمیکردی، نه توی غذا، نه توی کار خونه، نه توی خرج خونه، نه توی بهبود مریضیم، دیگه این گوها چی بود میخوردی؟ :))

پرنسس واقعی اون بود. بقیه اداشو در میارن :))

بیا بگو دیگه عزیز من

منتظر مهدیسم!

نمیشه خب

چطور میشد به کسی که فرصت نمی‌خواست، فرصت داد؟

بدبختی

من آدمِ ساختنم!

متاسفانه.

یه شبِ مهتاب

یه روزی رفت حموم، اومد نشست جلوی آینه به موهاش موس‌ زد. توی آشپزخونه شام حاضر می‌کردم فکر کنم. توی روزای مشکلاتمون بود. روزایی که دست و ‌پا می‌زدم نره. نخواد جدا شیم. که هروز سخنرانی طولانی راه مینداختم.

خسته بودم. مغزم دیگه از صحبت کردن خسته شده بود. دیگه‌ نمی‌تونستم. دیگه‌ توانشو‌ نداشتم بجنگم. به قول خودش اون‌ یه مهمون بود و من صاحبخونه‌ای که نمیذاشتم مهمونم‌ بره. وقتی نگاش می‌کردم حس می‌کردم دیگه‌ روحم داره خودشو روی‌ زمین می‌کشه که یکاری کنه. به هرچیزی چنگ بندازه که بگه ببین، شرایط غیرقابل حل نیستا. فقط کافیه یه تکون به خودت بدی. فقط کافیه بشینی بگی ببین، من میخوام حلش کنم، ولی بلد نیستم.

وقتی نشست جلوی آینه (تختمون جلوی آینه بود و نشسته بود لبه‌ی تخت)، رفتم نشستم کنارش. گفتم تو بگو چی میخوای؟ بیا حرف بزنیم. بیا بگو شمیم برو، بیا بگو شمیم بمون. چرا یه روز میخوای باشم یه روز یطوری رفتار می‌کنی انگار حالت به هم میخوره ازم؟ گفتم بیا درستش کنیم. جون دیگه ندارم. از حرف زدن خسته شدم. بیا درستش کنیم. بیا، حیفه‌ها. سالها عمر و جوونی و زندگی و عشق این وسطه.

نگام‌ نکرد. حتی توی آینه هم‌ نگام‌ نکرد. پاشد رفت نشست پشت لپ‌تاپش.

الان که‌ نگاه می‌کنم، میگم اون زندگی، اون رابطه، ارزش اونهمه تلاشو نداشت. من داشتم تنها ‌پیش می‌بردمش. ولی اگه اون‌ تلاشا رو نمی‌کردم، الان به این نتیجه نمی‌رسیدم. الان خیالم‌ راحت نبود.

اصلا اینارو نگفتم که گذشته رو یادآوری کنم. اینا رو گفتم که بگم الان همونقدر خسته‌م. روحم پاهاشو داره میکشه روی زمین و میره اینور اونور و اینبار حتی نمیدونه که‌ باید حرف بزنه یا نه؟ باید تلاشی کنه یا نه؟

چیزی که درباره خودم می‌دونم اینه که درست کردنو‌ بلدم. چیزی‌ که درباره بقیه نمی‌‌دونم‌ اینه که اصلا میخوان درست شه؟

پ.ن: این ماجرا عشقی نیست!

تو اون کوهی

تو دلت فریاده اما بی‌صدایی.

جافکری- شخصیت ثروت‌ساز

آدم‌ها در ضرر صبورن!

اگر جای اشتباهی وایسادی، صبوری نکن.

و اینطوری راحتی بیشتری دارم

آدمها رو همونطور که هستن می‌پذیرم و هرکسی رو درجایگاهی که شایستشه قرار میدم.

راحت

یک راه مونده که نرفتم. همونم میرم. اینم اگر جواب نداد، دیگه هیچی مهم نیست دربارش. خلاص میشم.

رحم کنه بهتون

خدااااا نکنه من سر لج بیفتم. خداااا نکنه.

راحت

نه محبت کسی رو میخوام

نه میخوام به کسی نیاز داشته باشم

نمیخوام کسی هم برام مهم باشه

نمیخوام محتاج کسی باشم

بخدا

این حجم از ضعف واقعا عجیبه😂

به به

انصافا سوپ قارچام حررررف ندارن.

فکت

اینم بگم که فقط حرومزاده‌هایی که‌ خونه زندگیشون ننشونو با یکی دیگه روی تخت دیده باشن میتونن اینقدر بی‌غیرت باشن. گفتم یوقت بقیه به خودشون نگیرن. شرایط خاص بزرگ شدن می‌طلبه همچین حرفی. :))

خاطرات یهویی

داشتم کتاب میخوندم یهو یادم اومد شوهر بی‌غیرتم یبار بهم گفت اگر میومدم خونه و تورو با یه مرد روی تخت می‌دیدم واسم گواراتر بود تا به لپ‌تاپم دست بزنی :))

حالا کدوم دختری به همچین آشغالی اعتماد کرده، خدا میدونه!

به به

موهام بوی بهششششت میده.

تصمیم جدی

من باید برم. باید از اینجا برم. آدمی که میره دیگه برگشتن براش سخته. واسه همینه تحمل رفتارا برام سخت شده. باید سریعتر یه تصمیمی بگیرم.

فضولا

اینقدر فضول اینجا ریخته آدم نمیتونه چارکلمه حرف بزنه.

کنترل افکار

امروز داشتم دست به کاری میزدم که الان احتمالا مثل سگ پشیمون بودم. خوب شد خودمو کنترل کردم.

به خدا

من دیگه حال ادامه دادن ندارم.

جالبه

خانم بالازاده گفت تو فکر می‌کنی تو کمی که این اتفاق میفته؟ گفتم آره. گفت اینطور نیست. این شخصیت اون آدمه. تعیین‌کننده چیزی درباره‌ی تو نیست.

جونِ منه

برای جانش بمیرم من که امروز اومد بغلش کردم بلندش کردم. گفت میخوان بوست کنم. یدونه لپ چپمو بوس کرد، یدونه راست، یدونه پیشونی، یدونه چونه. بعد گفتم حالا من. موند منم همونجاهارو بوس کردم.

من برای جانش میمیرم که ۵ ساله دارمش و حس شیرین خاله شدنو بهم داده. من براش واقعا میمیرم. الهی هیچوقت غمشو نبینم. قلب منه. کاش میشد اینقدر فشارش بدم که له شه.

خدایا

بهم بدتش

لطفا

:)

یه جمله قشنگی خوندم. میگفت وقتی هُلِش دادی، دیگه به تو چه که کی گرفتش؟!

دستتو بردار

هرجایی بینِ انتخابِ من با کسِ دیگه شک کردی، منو انتخاب نکن.

در بابِ هوش

یبار توی دانشگاه سر امتحان، عکس کل جزوه رو توی گوشیم داشتم. یه سوالو بلد نبودیم. به الهه گفتم گوشیمو در میارم. گفت نه، تابلوعه. گفتم وقتی اینقدر واضح و جلوی خودش گوشی در بیارم، فکر می‌کنه دارم کار دیگه‌ای می‌کنم. گوشیو دراوردم و استاد یه شوخی هم اتفاقا کرد باهامون.

حالا حکایت این یاروییه که واس من کامنت میذاره. :))

سال به سال هوش آدما انگار داره کمتر میشه.

نظرت؟

بهترین انتخابم توی زندگی در حال حاضر اینه که به هیچکسی جواب مثبت نمیدم. خودشونو میکُشن و من تازه می‌فهمم چقدر اون آدم با دوست نداشتنِ من حرومم کرد.

همین کافیه که فهمیدم خیلیا دنبال نگامم. ولی من فقط میذارم از دور نگام کنن.

یه نادونی دربارع ح.ت کامنت گذاشته میگه واسه اینه که توجهشو راحت به دست آوردی، ولی من میگم واسه اینه که اون توجه منو راحت به دست نمیاره. وگرنه اونم جفتک‌ مینداخت.