.

چه بهتر!

اول یا دوم؟

مرحله‌ی‌ انکار!

خسته‌م از هرچی رسیدن…

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست...

هپی ‌ولنتاین یا چی؟

عشق پدیده عجیبیست که انسان از جایی به بعد در زندگی از آن دست می‌کشد، زیرا در طی زمان و تجربیات متوجه می‌شود هیچ انسانی نیست که او را آنگونه که هر انسانی لایق دوست داشته شدن است، دوست بدارد!زیرا متوجه می‌شود که توان انسان‌ها در عشق ورزیدن متفاوت است و مجبور می‌شود بپذیرد که x برابر y نیست و گاهی بسیار کمتر است و همیشه از هر دست که بدهی از همان دست نمی‌گیری! در بزرگسالی متوجه می‌شوی که عشق کشک است و رویا و رویابافی کار انسان‌های بالغ نیست و پذیرش همین مسئله یک دلیل محکم برای عاشق نشدن است. متوجه می‌شوی که هر خواستنی توانستن نیست و گاهی وقتی تلفن همراهت را برمیداری تا زنگی بزنی و حرفی بزنی، از ترس شنیدن جواب‌های جور وا جور منصرف می‌شوی. متوجه می‌شوی که اگر تو گمان میکنی که بعد از بحث یا دعوایی یا اختلافی باید به دنبال راه برای نزدیک‌تر شدن و حل مسائل بگردی، لزوما این مسئله دوطرفه نیست! عشق یک‌ معامله است که برخلاف تصورات کودکانه حداقل یک سر در آن سوخت می‌دهد! عاشق شدن تبدیل به خریت شده و اگر عاشق شدی بدان قرار است در فنای عظما با دیگر عاشقان دیدار کنی. عشق دیگر باورکردنی نیست که کدام ابلهی یک‌چیز را دیگر یک‌طرفه پیش می‌برد که ما دو‌می‌اش باشیم؟ به قول یاس عزیز: عشق چیست بابا، این حرف‌ها را ولش- عشق را دیدی برسان سلام ما را بهش! و درنهایت، کافه آوانگارد عزیز که فراپه‌های کوکی خوشمزه‌ای داری، اما جدا از اینکه ۲۱ هزار تومان مبلغی نیست که بخاطرش روانه آن مسیر شویم، ما از اساس تکه پازلِ جورِ این روز نیستیم و مدتهاست از ترسِ دیدنِ چیزهایی که دیگر مناسب روح و روانمان نیست و سنمان از آن گذشته، در خلافِ جهت می‌دویم تا شاید روزی‌ کسی بیاید که دستان و دلش گرم باشد و حتی اگر قرار است سرویس شویم، بگوییم ارزشش را دارد!

بهرحال ممنونیم بابت لطف شما🫂♥️

سوال

توی جلسه وقتی همه‌ی ماجرای چندهفته اخیرو تعریف کردم، خانم “ب” گفت وقتی داشتی صحبت می‌کردی توی دلم بهت آفرین گفتم. تو خیلی رشد کردی. وگرنه با اتفاقی که افتاد، خیلی سخت بود کسی مثل تو واکنش نشون بده. سکوت کردن در برابر چیزایی که شنیدی، راحت نیست! ولی با این‌حال، من امروز جواب سوالامو نگرفتم! جلسه‌ی امروز هیچ دستاوردی برام نداشت! من نفهمیدم من کجای داستانای اتفاق افتاده بودم! نفهمیدم چرا اونی که باید بالغ باشه منم؟ چرا من باید حرف نمی‌زدم؟ چرا من باید سکوت می‌کردم؟ چرا من نباید خشمگین میشدم؟ چرا من باید اونی میشدم که بزرگ باشه؟ چرا کسی ندید چی شد؟ چرا به کسی نگفتم؟ چرا آبروی کسیو نبردم؟ چرا وقتی می‌تونستم دست بذارم روی نقطه‌ضعف طرف و بهش نشون بدم اون شمیم احمق زیر ده متر خاکه، هیچکاری نکردم؟ چرا من باید بزرگ می‌شدم؟ چرا اونی که گند میزنه به همه‌چی طاقت نداره ببینه طرف پیشرفت کنه؟ زندگی کنه؟ متنفرم ازینکه از خانم ب میپرسم خب چی پیش خودشون فکر می‌کنن؟ اون فقط هرگز فکر نمی‌کرد روزی برسه که تو واقعا نباشی! گفتم مگه منی که منبع تغذیه بودم، اگه خودم تغذیه نشم، تموم نمیشم؟ چرا من باید بترکم ولی دیگه نتونم یه “ دلم برات تنگ شده” ساده به کسی بگم؟ از ترس اینکه دارم تنهایی و یه طرفه یه حرفی رو می‌زنم! من از اتفاقات این‌ مدت که حتی نتونستم به کسی ازش چیزی بگم، سه تا نتیجه گرفتم که اتفاقا امروز تایید هم شد.

۱- مردها خیلی دیر متوجه میشن که چیکار کردن!

۲- اونی که عاشق‌تره، همیشه راحت‌تر میره!

و اونی که بیشتر دوست داشته می‌شده یجایی به خودش میاد و اون خلا رو حس‌ می‌کنه.

۳- اگر در زمانی که باید کاری رو انجام بدی، حرفی رو بزنی، قدمی رو برداری، انجامش ندی، نزنی و برنداری، بعدا دیگه براش خیلی دیر میشه!

ای بابا

هفته‌ی پیش این موقعا از ذوق خوابم نمیبرد.

کاش روزا اینقدر سریع نرن بابا. هیچی نفهمیدیم ازشون.

تو دیگه چی هستی

انصافا سبزه هنووووزم جذابه. رو دستش نمیاد واقعا.

اوخیش

مثل تعطیل رسمی سالهای گذشته شده امروز.
چقدر خوشحالم براش. چقدر دلم قیلی ویلی میره براش.

تو اصن منو بشکون فقط یادت نره حسمون عشق بود...

یه کوچولو آخیش

اوف

لعنتی

یه قورباغمو قورت دادم.

اه.

خانم بالازاده دیگه مجبووووورم کرد. باید بهش گزارش بدم. دیگه باااااید انجامش بدم.

همین

گلی که ‌وقت نمیکنی آب بدی رو نکار!

بیا

بیام دنبالت باهم از دست آدما فرار کنیم؟

متوجهی؟

نه که نخوادا، میخواد. فقط اونی که میخواد اونی نیست که من میخوام!

زور بزن

هر در بسته‌‌ای قفل نیست، هولش بده!

آخیش

حقیقتا سیکس‌پک دراوردن مشکلات خودشم داره. واسه اینکه نگهش دارم مجبورم سنگین‌تر ورزش کنم و وقتی سنگین ورزش می‌کنم کل عضله‌هام گرفته.

ولی عجب درد لذت‌بخشیه.

عوضیا

از مردایی که سر زنشون داد می‌زنن متنفرم.

از مردایی که جلو بقیه سر زنشون داد می‌زنن متنفرم.

تااین حد :))

از نشونه‌های بزرگسالیم میتونم به عدم ذوق بیش از حد برای گوشی جدید اشاره کنم. :))

گذاشتمش خونه گفتم حالا میام بهش میرسم دیگه. عجله‌ای نیست که.

ذوقِ رسیدن

چیزی نمونده

ساعتای آخره

عزیز دلم🫂

بابای من واقعا بی‌نظیره. اینجوری که ذوق داره و همش داره پیگیری میکنه و هماهنگی انجام میده واقعا عاشقونس.

خدا حفظش کنه. 🥹🥰

حتما هست

توام دلت تنگه؟

سینما جهنم

فکر نمیکردم حواشی آتیش‌سوزی سینما رکس اینقدر جذاب باشه.

ووووی

هیجان

هیجان بالااااا

ضربان قلب بالااااا

انتظاااااار

تکون میخوری شبه

کاش وقت کنم عکس بگیرم واسه پستا

یه عالمه کتاب خوندم که عکسشونو ندارم

لعنتی وقت کم اومده

به همین راحتی

ولی من برای سلامت روانم نه تنها از زندگیم حذفش کردم، بلکه وجودشم انکار می‌کنم.

ووی

یه حسی داره بهم یه چیزایی میگه که نمیخوام زیاد بهش فکر کنم و‌ براش برنامه‌ریزی کنم.

هیع

هیجان بالاست

منتظرم برسهههه

ووووی

توی قلبم قیلی ویلی میره

شبش که تا صبح خواب ندارم

باید نهایت استفاده رو از حضورش بکنم

زمان زود میگذره

قبول کرد

ه فکر میکرد باید چسب زخم باشه. بهش گفتم من سالها سعی کردم یکی حالش خوب بشه و خوشحال باشه. وقتی حالش خوب شد، یادش رفت کی توی روزای بد کنارش موند با همه کمبودهاش. تو منجی بقیه نیستی. بذار درداشون واسه خودشون بمونه.

سرو کمون چه فایده وقتی تو باده ریشه‌هاش؟

هوف

این چند روز بگذره یکم بشینم صحبت کنم. حرفام گیر‌ کرده.

:)

🎶 محسن یگانه- درندشت