رو اعصابمه
خسته و اذیت و نگرانم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:42 توسط
ولی یه مرحله بالاتر از تلاش کردن، رها کردنه.
چگونه به روزهای پیش از بوسیده شدن بازگشتی؟
اومد، با یه عالمه لوازم تحریر
خوشحالترین شدم
🥹
اون لحظه که بهم گفت دوست داری با هم کار کنیم؟ من همه صحنههایی که توی ذهنم چیده بودم واسه کار کردن با یه همراه، اومد جلوی چشام.
و صحنههایی که اون ساخت، دقیقا چیزی بود که من میخواستم.
تو کیای لعنتی؟
۳ خرداد ۱۴۰۳، نشستم جلوش و از خودمون گفتیم. زخمها، ترسها.
بعدش همقدم شدیم. هممسیر چی؟
کسی چه میدونه؟
شاید گوش دادن به پادکست کلبه، نقطه عطف زندگی ما بشه.
شاید ۱ خرداد ۱۴۰۳، ندونسته مسیر طولانی رو شروع کردیم.
از کجا معلوم؟
یه پکیج کامل و بینقص که به آدرس اشتباه ارسال شده!