اون شبی که رفتم استودیو باهاش حرف زدم، تا ساعت ۱۰ و نیم ۱۱ شب توی خیابون راه رفتم و فکر کردم که چیکار کنم؟ بدون توجه به مردم اشک ریختم، توی کوچه‌ هانشستم و فکر کردم چیکار کنم؟ زندگی‌ای که براش اینهمه سال صبر کردم همین بود؟ قرار بود به همینجا برسه؟ حقم این بود؟ چقدر تنها بودم.