۸ اسفند ۱۴۰۱ نکبتی
یبارم گفت: فکر نمیکردم یهو بری!
پس چی؟ فکر کردی هی بهم فشار میاری، تحقیرم میکنه، خوردم میکنی، جلوی همه کوچیکم میکنی، بهم آسیب میزنی، هرچی از دهنت در میاد میگی، بیمحلی میکنی، من هنوزم میمونم پیشت؟
اگه توام مثل من حرفا یادت میموند، حتما الان یادت بود که یبار سالها پیش بهت گفتم من اگه واسه یه نفر بمیرم هم، اگه اذیتم کنه تا یجایی تحمل میکنم، ولی از یجا درو باز میکنم و میرم.
من حتی اونشب بخاطر تو برگشتم خونه. اونی که خونه رو ترک کرد تو بودی. تو رفتی.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 9:57 توسط
|