کاری از دستم برنمیومد

آره

خداحافظی کردیم با هم

تموم شد

تغییرات

جالب بود. اون داد زد من داد نزدم!

چقدر عوض شدم!

نشد!

همه‌ی اون صبر کن درست میشه‌ها، با درست نشدن تموم شد...

چی فکر می‌کنه با خودش؟

نوشته‌های قدیمی رو خوندم و دیدم من مدتهاست توی این حال و هوام و دلیلش دقیقا برخوردای همین آدمه. چرا باید بهش اجازه بدم همینطور پیشروی کنه؟ یجایی باید قطعش کنم. بره به یکی دیگه بی‌محلی کنه. مسخرشم‌ مگه من؟

کی حوصله داره بابا

تا همین الان هم خیلی براش ارزش قائل شدم و عزت نفس خودمو کم کردم. اصلا مگه چی داره؟ مگه کیه؟ اینهمه کیس خوب دورم بود. رد کردم واسه این! بعد باید منتشو بکشم؟ ولم کنا!

تموم

من واقعا بزرگترین دشمن خودمم.

قرار بود دیگه قدر خودمو بدونم ولی بازم همون اشتباهو دارم میکنم. فردا همه حرفامو میزنم.

مرگ یه بار

شیون هم یه بار

حرامش باد…

از آن عشق

از آن ‌حریمِ شیرین

چه هلهله‌ای در سینه‌ام به پا بود

حرامش باد...

-برای اونی که سالها عمرم رو حروم کرد و منو جایی ول کرد که راه خونه رو بلد نبودم...

تا این حد

دست بهم بزنن اشکم میاد.

زندگیِ رویاییِ من

زندگی رویایی واسه من ترکیبِ دورکاری و ورزش و غذای سالم و پوستِ صاف و موهای سالم و قدم زدن و کتاب و پادکست و سفر و خونه‌ی تمیزِ گرمِ خوش‌بوِ نورگیر توی روز و کم‌نور توی شب و فیلم تماشا کردن و پلی‌استیشن و بودن آدمای کم ولی باکیفیت دورمه. همینقدر ارزون، همینقدر باارزش و همینقدر سخت قابل دستیابی!

زندگی رویایی

از نظر من زندگی رویایی اونه که شب بعدِ شام بشینیم پشت میز، من کارامو کنم، کسی که دوسش دارم و دوسم داره هم به کاراش برسه. خونه تاریک باشه، به چراغ کم‌نور روشن باشه.

خسته که شدیم، روی مبل به زور دونفری دراز بکشیم و فیلم تماشا کنیم.

بعد بریم توی تختمون و پیلوتاک داشته باشیم. همو بغل کنیم و بخوابیم.

یه شبایی جای کار بریم بیرون قدم بزنیم. یه شبایی بازی کنیم، به شبایی دوستامونو ببینیم، یه شبایی درباره مسائلمون حرف بزنیم. یه شبایی سکوت کنیم و صدای حرفای نگفته رو بشنویم.
ولی توی همه‌ی این شبا خیالمون راحت باشه که قرار نیست همو ترک کنیم. قرار نیست پایه‌هاموت سست شه با باد. قرار نیست مشکلات از هم دورمون کنه. بدونیم که اگه دنیا هم بیاد پایین، ما به تیم‌ایم. هدفمون یه چیزه. مسیرمون یکیه. فقط اگه گاهی خسته شدیم، اون‌یکی جورمونو بکشه تا نفسمون دوباره تازه شه.

زندگی رویایی واسه من اونه که دلم با خنده‌هاش بلرزه. اونه که خونمون نور داشته باشه. اونه که همراه دردای هم باشیم. اونه که از همه دنیا به هم پناه ببریم.

زندگی رویایی واسه من شاید خیلی سطحی باشه. ولی من حجم زیادی از خوشبختی رو اینطوری پیدا می‌کنم.

تو‌فایند اوت

بوی بدن افراد می‌تونه منو دور کنه. اگه نفسشون بهم بخوره می‌تونه حالمو خراب کنه. توی کل سالهای زندگیم تنها کسی که این‌چیزاش اذیتم نمی‌کرد امیر بود. وقتی دیگه نبود، فکر کردم دیگه هیچوقت کسی نخواهد بود که من بتونم تحملش کنم.

دیروز فهمیدم که هست. کسی هست.

روزِ عجیبی بود.

شبنم راست میگفت که خیلی چیزا مشخص میشه توی رفتن.

ادامه‌ی دیروز

دیروز نشد بقیشو بنویسم.

کلی ویدیو های UX نگاه کردم. ✅

جلسه کتابخونی شرکت کردم. ✅

کتاب جدید شروع کردم. ( زندگی جای دیگری است- میلان کوندرا )✅

مطالعه

کتابم ۷۰ صفحه ازش مونده بود. خوندم تموم شد. ( آنته کریستا- املی نوتومب ) ✅

شروع

بیا حالا که امروز دفتر خلوته، هرکاری میکنم و به نظرم مفیده، بنویسم.

چیکارش میشه کرد‌ دیگه خب 🤷🏻‍♀️

یادم رفت که بگم یادش نبود.

ناراحت‌کنندستا

اگه فردا رو حتی یادشم نباشه چی؟

مطمئنم اصلا حواسش نیست.

تمومش کن

بلدی محل سگ نذاری؟

میدونی که بلدی.

مگه همینکارو با همه نمیکنی؟

انجامش بده.

دیگه به هیچکس محل سگ نذار.

بس نیست اینقدر بقیه رو تحویل گرفتی؟ کافیه دیگه بابا. اه

حرصم گرفته از خودم

واقعا من یه احمقم که دومیم بازم خودمم. عجیبم. خیلی عجیبم. واقعا آدم بیشعور و بی‌غروری‌ام. گاو از من بیشتر غرور داره.

غمگین و تنها

از دیروز صبح سرفه‌هام‌ شروع شد. تا شب دیگه هیچی از گلوم‌ نمونده بود برام. شب ماشین اونجوری خراب شد و ترس خرج بالاش اضافه شد بهم، وقتی اومدم خونه حس کردم دیگه ظرفیتم پر شده. دیگه تحمل ندارم.

رفتم‌ زودتر بخوابم. ولی ساعت ۱۲ پاشدم و زدم زیر گریه. بخاطر اینکه هیچکسو ندارم که حمایت عاطفیم کنه. یکی غیر از خونواده و مامان و بابا. غمگین و تنها بودم. گریه کردم و گریه کردم. حالم خیلی بد بود. حالم هنوزم خیلی بده. کاش ماشینم زیاد خرج نیاره و درست شه. کاش شانس بیارم.

حرصی

واقعا تا کجا می‌تونم پیش برم؟

یک‌ سال شد!

واقعا می‌تونم بیشتر از این تحمل کنم؟

اصلا چرا تا همینجاشم دارم تحمل میکنم؟

چرا خودمو از خودم نجات نمیدم؟

به گ ا رفتم

گویا واقعا منو جذب خودش کرده.

عااا

بهش میگم بذارگاز بگیرم دیگه. بالای بازو رو میگیرم که دیده نشه. گفت باشه بگیر. تا سرمو بردم جلو صورتمو بوسید.

چه کنم…

دست از او برداشتم

اما

دل برداشتن از او کارِ من نبود

...