از عشق گفتن

عشقی که باعث بی‌خوابی یا گریه شود عشق نیست. اگر عشقتان شبیه جنگ به نظر می‌رسد، وقتتان را تلف نکنید.

من من

اون کیه که دلش میخواد زودتر زیپ چمدونشو ببنده؟

من

اون کیه که فردا امتحان داره؟

:دی

هربار که ازم می‌پرسید می‌سوزی و میگفتم آره، درجشو بیشتر میکرد. :)) جزغاله شدم ولی خدایی حال داد.

بخند بابا، بخند

خوشحالی این‌روزام اینه که بلند میخندم و به کسی هم ربطی نداره که یکی نگاه می‌کنه. چقدر بلند خندیدن دلچسبه. کی بود میگفت دختر که بلند نمیخنده؟ غلط کرد.

.

کُشتی دلمو مُردی همون توو کم‌کم هِی.

جفتک قشنگم

زیبا، راحت‌ترین و سریع‌ترین برنامه ریزیا باهاش امکان‌پذیره. بخدا.

.

یسریام اینطورین که معتقدن غم اگه داری مال خودت، پول اگه داری بیا نصف نصف :)) منطقیای لعنتی شیطون بلا. :))

ممنون از دورچی

اونکه احساس بی‌ارزش و ناکافی بودن بهت میده رو گا...دم.

اسب

نزدیک بود باباشو بذاره لای در آسانسور. :|

:|

لطفا اگه پدر و مادرتونو می‌برید دکتر، براشون قیافه نگیرید. شما در برابر زحمتایی که واسه اینقدری شدنتون کشیدن کار بزرگی نمی‌کنین.

دختره انگار داره چیکار میکنه که جواب سوال باباشم نمیده. :| بی‌تربیت.

عالی:))

چرا ه به خانم کافه‌چی گفت خوش اومدین؟ :))))))))))))

راست میگفت

میگفت آدما رو از زندگیشون جا به جا نکنید. نحسیش میگیرتتون. حق‌الناسه این.

فایده!

داشت میرفت به وکیلش گفت امیدوارم منصرف بشه. وکیلش گفت شاید بعد طلاق این اتفاق بیفته. دختره گفت دیگه چه فایده داره؟

راست میگفت. مگه دیگه فایده‌ای داره؟

بس کن

یسره داره منتش می‌کنه. دلم میخواد بکشمش اینور بگم بس کن. هیچ تاثیری نداره. کسی که تو میخوای جسمشو نگه داری روحش خیلی وقته رفته. بس کن. پشیمون میشی بعدا. به خودت بیا احمق.

خاک‌ بر‌سرمون

کاش میشد بغلش کنم و یه کمکی از دستم‌‌ بر بیاد. کاش میشد یکاری واسش بکنم. چیه این اشرف مخلوقات بابا. هیچ‌ گوهی نمیتونیم بخوریم که.

لعنتیا

همین الان:

دختره نشسته کنارش، گردنش کجه. بهش میگه نمی‌تونم. بیا اینکارو‌ نکنیم. پسره نگاشم‌ نمیکنه حتی.

تا همین لحظه هم داره تلاش میکنه.

فکر کنم دارم‌ خفه میشم.

اجبار زندگی

اومده وکالت طلاق بگیره و مهریشو ببخشه. وکیلش میگه دختره خیییییلی پسره رو دوست داره. خانم ح گفت پس چرا دارن جدا میشن؟ گفت پسره اینقدر اذیتش کرد که مجبور شد...

تیستر

خوشمزه‌ترینِ دنیای بیسکوییتا رو کشف کردم.

خداروشکر

کیفیت زندگی امروز ۱۰۰ از ۱۰۰.

خاک بر سر

ینی اینهمه مدت لذت باد رفتن تو موهامونو‌ ازمون دریغ کرده بودن؟

بریم؟

چمدون آماده؟ وقت نداریما.

از جملاتی که مال من نیست ولی حرف منه

یاد گرفتم که اگه کسی داره مسیری رو میره که تهش به از دست دادن من منجر میشه جلوش نایستم. اون داره آگاهانه اینکارو می‌کنه.

دست بکش خانم :))

اومده میگه یکاری کردی دیگه هیچ‌جای دیگه‌ای دلم نمیخواد برم. دلم میخواد هرروز بیام اینجا شمارو ببینم. :))

یکم تابلو مخ نمی‌زنین؟ :| :) خانم ح از وقتی یارو رفته دو دقه یبار حرفشو میزنه. :)) از وجناتش میگه برام. :))

واسه آخراش

James blunt- goodbye my lover

شروع

دیگه ازش یه اسم توی شناسنامه مونده که نگاش نمی‌کنم و نصف یه درخت که مال اونه. اینجا؟ سالهاست تقریبا از چیزی غیر اون توش زیاد حرف نزدم ولی ازین به بعد دیگه خودمم. فقط خودم.

پایان

خداحافظی با او.

پسورد: رمز کارت بانکیش.

ادامه نوشته

۲۹ مرداد ۱۴۰۲

من، امروز، ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، با همه‌ی خاطرات خوب و بدی که با موجودی بعنوان عشق زندگیم داشتم خداحافظی کردم. یعنی چی؟ یعنی اینکه دیگه حرص خوردن برای حرفایی که بهم زده تعطیل. یعنی دیگه سعی نمی‌کنم بهش ثابت کنم که خیلی بیشتر از چیزی که دید گند زد. یعنی دیگه برام مهم نیست که حالش خوبه یا نه. کار می‌کنه یا نه. دلش شاده یا نه. سلامته یا نه. برام مهم‌ نیست که موفقه یا نیست. مهم نیست که غمگینه یا شاده. هیچی. یعنی دیگه چک کردنش ممنوع، فکر کردنبهش ممنوع، اشک ریختن براش ممنوع. حرف زدن از اتفاقات گذشته ممنوع. انگار که هرگز نبوده. انگار که اصلا نیست.

یبار بهم گفت بابا پرسید پس تا الان چطور موندین؟ گفتم من تا الان داشتم تحمل می‌کردمممم. این‌روزا به خودم اومدم و دیدم اونی که داشت تحمل می‌کرد من بودم. مرور خاطرات خیلی چیزا رو بهم یادآوری کرد که عمداً فراموششون کرده بودم.

روزهایی که پشت سر گذاشتم جز بدترین روزهای زندگیم ‌بودن. آدمی که دست انداخته بودم توی روحش و زخماشو پانسمان کرده بودم همون زخمو به روحم زد و بدتراز اتفاقی که براش افتاده بود رو سرم آورد. کسی نمیدونه من چه چیزایی رو تحمل کردم توی این چندماه تا به اینجا رسیدم. باید بگم که اینم جز مسائلیه که من معتقدم برمیگرده. شاید من هرگز دیگه نتونم کسی رو اینجوری دوست داشته باشم یا نتونم به کسی اعتماد کنم. ولی فکر میکنم حتما یروزی این انرژی میچرخه وبهمون برمیگرده. چه خوبی، چه بدی. همیشه هم حرفم این بوده که هر حالی که واسه کسی ایجاد کردم، همون برای خودم هم ایجاد شه و‌ برعکس. اگر باعث‌ شدم کسی حالش خوب شه، به خودم برگرده و اگه باعث شدم کسی حال بدی بهش دست بده، بازم به خودم برگرده. اینو واسه همه اطرافیانم در مقابل خودم هم میخوام. همون که میگن آرزو می‌کنم یکی مثل خودت سر راهت قرار بگیره، همون.

درباره مسائل مالی که حرف زیاد پشت سرم زده شد باید بگم که دقیقا به میزان پول طلاها، پول نقد توی پول ماشین رفت. بعد پول منم رفت توی پول ماشین. ماشینگرون شد ولی پول من همونقدر داده شد. که این یعنی این وسط من علاوه بر مسائل احساسی مسائل مالی هم‌ ضرر کردم و بعدش دروغ هم پشتم گفته شد و هزارتاچیز دیگه. امیدوارم متوجه شده باشن که چه حقی ضایع کردن. چون بنده بشخصه معتقدم آدم تاوان بعضی چیزارو صد در صد با سلامتی میده. دیدم دورم که میگم! و خب من اصلا آدم بخشنده‌ای نیستم.

اگر این اتفاق توی زندگی ما باعث بشه حتی یه سر سوزن سر ادامه‌ی راهمون چشممون بازتر باشه، بازم رسالت خودمونو انجام دادیم. من نمیدونم در اینده چی میشه ولی اینو‌ میدونم که هرکدوم تاوان بدیایی که کردیمو میدیم همونقدر که پاداش خوبیامونو‌‌‌ میگیریم. حالا دیگه هرکسی خودش بهتر میدونه چیکارا کرده و‌هرچقدرمانکارش کنه چیزی عوض نمیشه.

فقط یچیزی بگم، اون موقع که بازیمونو شروع کرد، اونی که گفت بیا خودمون حلش کنیم و نبر توی خونواده ها، من بودم. اونی که خودش جار‌ زد و به همه گفت، اونبود. خواستم بگم، وقتی فهمیدی خراب کردی، اقلا واسه یبار توی زندگیت مرد باش و مسئولیت گندتو بپذیر. اینقدر دهنو به توهین باز نکن. دیگه اون بچه‌ی ۱۸ سالهنیستی. به قول خودت بزرگ شدی. ( توی کار، نه توی زندگی )

یکیمون باید تمومش می‌کرد. مثل همیشه اینبارم من کوتاه میام.

به جاش؟ میمیرم. ولی دیگه نمی‌خوامش.

راهمون روشن.

به خودرسی

دوش گرفتم که گرد و غبار باقی‌مونده از تنم پاک شه. مسیر خاکی بود و حسابی خاک‌ بلند شده بود. لاک‌ زدم که رنگ‌ بپاشم روی بدن و روح خسته‌م و خودمو آماده کردم واسه اتفاق نهایی.

غذاها

روزایی که وقت داشتم عدس‌پلو درست می‌کردم. با ماست گلتا خیلی می‌چسبید. وقتی هم داشتم واسمون ماست میریختم تبلیغ گلتا رو می‌کردم و کلی می‌خندیدیم. وقت که نداشتم، باقالی خورشت درست می‌کردم. اون باقالی خورشتای منو دوست داشت، من خودم دوست نداشتم. من یچی دیگه می‌خوردم واس خودم. اونم با ماست گلتا و فلفل دوست داشت. یکی دو روز ناهاری که مامان اینا داده بودنو می‌خوردیم. واویشکاهام خوب نمیشد، وقت نکردم یاد بگیرم چطوری درست میشه. لوبیا پلومم دوست داشت. واسه شام پنینی مورد علاقش بود. یا اون شبی که سس خیارشور درست کردم و مواد پنینی رو چیز دیگه ریختم و تا اولین گازو زد نگام کرد گفت خیلی ک*سکشی، چطوری اینقدر خوب درست می‌کنی؟ ماکارونی چون دوست نداشت لابه‌لاش پنیر میریختم و میذاشتم توی مایکروفر. گولش می‌زدم، پنیرش خیلی کم بود چون فشارش می‌رفت بالا. سوپ قارچمو که میخورد نمیتونست ولش کنه. سیب‌زمینی و سس قارچ که درست می‌کردم الکی میگفتم سیرم که اون بیشتر بخوره. یوقتایی هم نیمرو میخوردیم خب. هرسری هم براش ژله میذاشتم درست شه چون با بستنی و خامه و موز دوست داشت. واسه وقتای فیلم خیلی خوب بود. یا مثلا موزی که روش شکلات و گردو می‌ریختم. شیرموزام خدایی عالی میشد. ولی دو روزو هیچوقت یادم‌ نمیره. یکی روز موسیقی که ناهار برگر درست کردم و خوشمزه‌ترین ناهار دنیا شد، یبار روزی که واسه اولین و تنهابار توی زندگیم تا الان قورمه سبزی درست کردم. مث قورمه‌سبزی مامانا نشد ولی میخواستم باهاش این پیامو بدم که ببین، من اینقدر دوسِت دارم که قورمه برات درست کردم چون تو دوسش داری. انگار می‌خواستم نهایت عشقم به زندگیمونو بهش نشون بدم. بقیه غذاهایی که درست میکردم شاید بوکمارک نشد. مثلا خودم سیرواویج دوست نداشتم ولی براش درست میکردم. اتفاقا آخرین روزی که خونه بودیم و ناهار نخوردیم هم داشتم سیرواویج درست می‌کردم. وای ریختمش دور. خورده نشد.

هنوزم توی سیو‌ اینستامو‌ نگاه می‌کنم یه عالمه غذا هست که از اونجا براش درست کردم و یه عالمه غذا که میخواستم‌ درست کنم. متوجه میشد وقتی قاشق اولو میخورد نگاش می‌کردم که ببینم چشاش برق می‌زنه یا نه؟ بعید می‌دونم. خیلی سرگرم خودش بود همیشه.