واقعا؟
شوخی دارن با من؟
این پنجشنبه باید برم چندتا گلدون بخرم. ازشون مراقبت کنم.
اون لحظهای که بعد از تایم کاری عینکو برمیدارم و چشام آلبالو گیلاس میچینه!
لحظه عجیبیه اونم.
آدما چقدر عجیبن. تا میفهمن واقعا دارن از دستت میدن، میفتن دنبالت. تا قبلش همش پس میزننت.
حتما باید بیخیالتون شیم تا به خودتون بیاین؟
خانم بالازاده میگفت تو داری از داشتن و ساختن یک خانواده فرار میکنی درحالیکه میخوایش! و این تورو غمگین کرده. میخوای دیگه اذیت نشی و قید چیزی که میخوای رو زدی. اشتباه میکنی. میترسی.
بله، میدونم اشتباه میکنم و میترسم. اما آیا میارزه که اشتباه نکنم؟ به نظرم نه!
اون موقع که گفت نهایتا تا تیر، گفتم من عوض میکنم قضیه رو و از طرفی هم جونی واسه تغییر دادن چیزی نداشتم. بعد فکر کردم عه تیر شد و نشد! پس حتما اشتباهی شده و الکی بوده. الان آخرای تیریم و دقیقا همونوریه اوضاع! خیلی عجیبه.
خیلی عجیبه!
هروقت از خواب یهو میپرم و انگاری دیگه خوابم نمیاد، گوشیمو چک میکنم و میبینم یچی گفته یا فرستاده!
چندبار تا حالا اتفاق افتاده!
همه هم دقیقا زمانیه که یکی داره بهم نزدیک میشه.
بو میکشه؟
اینقدری که این زن برای دعا گرفتن واسه من و شوهر و بچش هزینه کرده، اگه واسه سلامت روانش هزینه میکرد، الان آدم حسود و دروغگو و کمی نبود. تازه شوهرشم همش دنبال آرامش و جواب سوالاش پیش من نبود، بچشم اینهمه گره و چاله نداشت.
ببینید یه مادرِ بد چقدر میتونه زندگی بقیه رو تحت تاثیر قرار بده...
غمانگیزه. دلم خیلی براشون میسوزه.
اگه همون لحظه میرفتم و بعد چک میکردم که اومده یا نه، فکر میکردم الان که برگشته تا دیده من رفتم برگشته!!!
درحالیکه حالا موندم و دیدم که برگشت خب!
ممکن بود قضاوت کنم و ادامه بدم به این تفکرم و این منو میخورد.
باید بیشتر خودمو کنترل کنم و بیشتر هیجاناتمو کنترل کنم.
انرژیه هی میره و میاد. کاش بیاد و نره.
هر فاصلهای باعث بیشتر شدن انرژی میشه. عجیب نیست؟
دختره اپراتور لیزر، وقتی کار تموم شد و داشتم لباس میپوشیدم، گفت ولی ببین، من که دارم نگات میکنم، واقعا خوش به حال اونی که تورو داره. عجب بدنی.
:))
دخترهی هیز :))