۷ اسفند، ساعت از ۱۲ شب فکر میکنم گذشته بود. آخرین شبی که توی خونه موندم. تنها. دیروقت گوشیم زنگ‌ خورد. دیدم مامانه. گفت تو داری از بین میری. تف کن، دندون لقو بکن بنداز دور. داره عذابت میده. تا کی می‌خوای غصه بخوری؟ زدم زیر گریه. گفت اینهمه اشک ریختی، اصلا اهمیت داد؟ کم تلاش نکردی که. چطوری بگه نمی‌خواد زندگی کنه؟ این آدم‌ توی چشاش عشق نیست شمیم. تو وقتی نگاش میکنی چشات برق می‌زنه. اون با خشم و کینه نگات می‌کنه. عاشقت نیست. داری خودتو از بین می‌بری.