قلب
خانم بالازاده، اون توپ پینگپنگ بود مثال زدین، یادتونه؟
گذاشتمش زمین.
مرسی اینقدر ماه توضیح دادی برام.
خانم بالازاده، اون توپ پینگپنگ بود مثال زدین، یادتونه؟
گذاشتمش زمین.
مرسی اینقدر ماه توضیح دادی برام.
خودمو آماده میکنم واسه هر رها کردنی.
بهترین قدرت دنیا رو پیدا کردم. بهتریییین.
حرف بامزهای زدید، بذارید ببینم میتونم واسه یه خنده توی برنامه زندگیم جا باز کنم؟!
حداقل کاری که کتاب خوندن واسم کرده اینه که وقتی میخوام یه متن بنویسم، مخصوصا اگر توهینآمیز و پر فحش باشه، اقلا اشتباه نگارشی و رسمالخطی ندارم توش. :)) که اگر کتاب خوندن کسیو مسخره میکنم، اقلا خودم یکم بارم باشه. :))
آذمها به اندازه کمبودهاشون از بقیه کینه به دل میگیرن یوقتایی. وای به حال آدمی که پر از کمبوده و کینهای بودن هم به ارث برده. ترکیب عجیبی میشه!
شنبه که پیامو گرفتم، پیش خودم گفتم عیبی نداره. بازم توهم زده یچی گفته.
ولی چهارشنبه که پیامو گرفتم تا الان، هروقت یادم میاد، میزنم زیر خنده. نهایت سوزش یه آدم بود اون پیام. :))
منو زیاد با افکارم تنها نذارید. من اولش احساساتی میشم، بعد میشینم منطقی فکر میکنم، میبینم عه، بهترین کار حذف شماست. بعد راحت میذارم میرم. منو با افکارم تنها نذارید.
عاشقِ خودمم، وقتی از چیزی دست میکشم.
چقدر آدما خودشونو حقیرمیکنن.
چقدر واقعا بدبختن. چقدر بیچارن. کاش مشکلات روحیشونو حل کنن. کاش توهمی بودنشون رو حل کنن. چقدر ناراحت میشم میبینم اینقدر مشکلات حل نشده از بچگی تا الان دارن. خدا به اطرافیانشون صبر بده. :(
خودت کردی که لعنت بر خودت باد
حالا بِکِش
بابا میگه دقیقا همون اتفاقی داره میفته که تو همون موقع گفتی میفته. تو اینو خوب شناخته بودی.
حاجی من بزرگش کردمممم :)) شناخت چیهههه
اوه اوه اوه
یه جعبه سوربون قیفی اومد.
گفت: زندگی مثل یه دیواره که تو کنارش داری راه میری.
یه توپ تنیس هم دستته که اتفاقات گذشتهست و داری با خودت میبریش.
هربار جای اینکه این توپو بذاری زمین، پرتابش میکنی، میخوره به دیوار و
برمیگرده سمتت. هربار کلی ازت انرژی میگیره و باعث میشه تو از اطرافت
غافل میشی.
اگه این توپو بذاری زمین، دیگه انرژی واسه پرتابش صرف نمیکنی.
هربار به عقب نگاه کنی اونجا هست و ممکنه آه بکشی ولی هرچی مسیر بیشتری
رو طی میکنی، نوپ هم از نظرت کوچیکتر میشه.
بخشش اینه. قرار نیست یادمون بره چه اتفاقایی افتاد. قراره گذر کنیم.
گفت ممکنه توی زاویه دید تو یک اژدها پشت سر من باشه و باعث بشه جیغ بزنی،
ولی من اون اژدها رو نمیببنم و درکت نمیکنم. اگه بیام کنار تو بشینم، راحتتر
درکت میکنم.
چقدر درست میگفت…
فزونخواه میگه تو صبحا سر کار میری؟ میگم آره. میزنه به تخته میگه چطوری اینقدر انرژی داری؟ میگم خب اون بچه گناهی نکرده اگر من خستهم یا مشکلی دارم که. همهچیو میذارم پشت در میرم داخل.
با فزونخواه بریف شدم و اینقدر ازم تعریف کرد که کیف کردم.
گفت ما خیلی خوشحالیم که برگشتی و کمتر کسی پیدا میشه که پیش همه محبوب باشه و همه دوسش داشته باشن توی یه مجموعه.
گفت خندههات سر کلاس اصلا فیک نبود و مرسی که اینقدر خوشاخلاقی.
من کیف کردم از بریفم. کییییف.
زندگی همیشه فتح قلهها نیست، گاهی بیرون اومدن از درّههاست...
بابا الف.ه، پیام بده دیگه بهم. اه
کاش این اولین قدم، با شکست رو به رو نشه.
کاش بذاره ذوقِ شروعش باهامون بمونه و انگیزهی ادامه شه.
- من از نزدیک ندیدمت،نمیدونم هم چی شده بینتون. ولی خاک تو سرش😁. تو همه چیت خوبه
+ دیگه همینه دیگه. زندگیه. اونم آدم خوبی بود. جفت مناسبی نبودیم احتمالا.
- از چهره و ظاهر و تیپ و هیکل!!! گرفته تا اهل مطالعه بودن و فرهنگ و شخصیتت.
+ الان بری اینارو به اون بگی با شاتگان میزنتت😂😂😂
- میخوای برم بگم بسوزه ؟🤣🤣
+ همینکه فکر میکرد هرکاری کنه ولش نمیکنم، ولی یروز رفتم دیگه برنگشتم واسه سوختنش کافی بود😂
بهش میگم مامان میگه چقدر توی اون دوره لاغر بودی. افتضاحه. میگه برو بهش بگو فلانی توی همون دوره با همون لاغری و اینا عاشقم شد.
و درست همین امروز داشتم فکر میکردم من دارم چیزی که اون نسبت به من حس میکنه رو نسبت به کس دیگه حس میکنم.
یه عالمه پیام تبریک جواب دادم و یه عالمه هست که هنوز جواب ندادم.
ساعت از ۱۲ گذشت و سیندرلا باطل شد.
میریم که داشته باشیم اتفاقاتِ جدیدو.
میدونی که از فردا دیگه باید قدمای بلندتر برداری؟
دیگه خستهم و حالا انجامش میدم و فعلا وقت ندارم و اینا تعطیله.
از فردا تا روزی که بمیری، بازی قراره سخت باشه.
راه دور و سخته. سختیشو به جون بخر.
هرچیزی که الان داری "مال" تو نیست، "نوبت" توعه!
و
شروعِ ۳۰ سالگی
از فردا دیگه ۳۰ ساله نیستم
پُرش کردم.
اونایی که ساعت ۱۲ پیام تبریک تولدو میفرستن، قشنگترین آدمای دنیان🌱
از آخرین باری که با لپ تاپ پست گذاشتم خیلی گذشته.
امروز روز جالبی بود.
جلسه چشمه رو داشتیم و وسطای جلسه نگار رفت بیرون و با کیک اومد. بهم کادو دادن و خیلی خوشحال شدم.
دیدم الف.ه پیام داد که قبول نیست، تولدت فرداست من میخواستم فردا بهت تبریک بگم و بعد تبریک گفت.
رفتم حساب کنم بچه هار کافه گفتن حساب نمیکنن و کادوشون به منه. پیام داده به الف و گفتم نیازی نبود اینکارو کنین. ممنون. گفت اگر نیازی نبود بچه ها اینکارو نمیکردن. تو برای تیم با ارزشی.
موقع برگشتن به خونه یه انرژی خوبی داشتم.
سر پل بوسار پیچیدم سمت چهارراه گلسار و داشتم فکر میکردم اگر امیر هنوزم بود، احتمالا من هیچوقت این دوستای جدیدم رو پیدا نمیکردم و احتمالاً الان داشتم همچنان منتش می کردم که دوسم داشته باشه و با بقیه لاس نزنه.
این یه قسمتی از همون خیریه که توی شر نهفته بود شاید. آدمایی که برای ضرر داشتن از زندگیم رفتن و الان که ساعت 12 شه چندتا پیام میاد برام که از کساییه که دوسشون دارم و دوسم دارن.
رسیدم خونه و توی پارکینگ که بودم ماشینو خاموش کردم و پیش خودم گفتم: خانم بالازاده، من خیلی خوشبختم. میخوام مراحل بخشش رو شروع کنم و رهاتر شم. میخوام خوشبخت تر شم. بهم کمک کنید.
الانم که دارم می نویسم توی اتاقم نشستم و پیش دستی کیکی که مامان اینا باهاش سورپرایزم کردن کنارمه و زندگی در جریانه.
آرزوی سال جدیدم اینه که زندگیم در مسیر خواسته هام بیشتر پیش بره و توی این سرازیری که احتمالاً از حالا به بعد گرفتارش میشم، قِل نخورم و بتونم راه برم.
سرعتم رو آوردم پایین و از اینجا به بعد هم بیشتر روش کار میکنم.
بخاطر هیچکسی زندگی نمیکنم و فقط خودمو در نظر میگیرم و به هرکسی که بهم اهمیت بده اهمیت میدم. صبر میکنم و برای رسیدن به همه چیزایی که لایقشونم تلاش و صبوری میکنم.
من خیلی سختی کشیدم. شاید بخش زیادیش حقم نبوده. ولی اگه اون سختیا نبودن من هرگز به اینی که هستم تبدیل نمیشدم.
من شاید درسم و تغییراتمو از جریانات زندگیم گرفتم. هرکی نگرفت، مشکل از احمق بودن خودشه.
امیدوارم سال پیش رو و سالهای بعدیش پر از نور و قشنگی و برکت باشه.