یه روزی رفت حموم، اومد نشست جلوی آینه به موهاش موس‌ زد. توی آشپزخونه شام حاضر می‌کردم فکر کنم. توی روزای مشکلاتمون بود. روزایی که دست و ‌پا می‌زدم نره. نخواد جدا شیم. که هروز سخنرانی طولانی راه مینداختم.

خسته بودم. مغزم دیگه از صحبت کردن خسته شده بود. دیگه‌ نمی‌تونستم. دیگه‌ توانشو‌ نداشتم بجنگم. به قول خودش اون‌ یه مهمون بود و من صاحبخونه‌ای که نمیذاشتم مهمونم‌ بره. وقتی نگاش می‌کردم حس می‌کردم دیگه‌ روحم داره خودشو روی‌ زمین می‌کشه که یکاری کنه. به هرچیزی چنگ بندازه که بگه ببین، شرایط غیرقابل حل نیستا. فقط کافیه یه تکون به خودت بدی. فقط کافیه بشینی بگی ببین، من میخوام حلش کنم، ولی بلد نیستم.

وقتی نشست جلوی آینه (تختمون جلوی آینه بود و نشسته بود لبه‌ی تخت)، رفتم نشستم کنارش. گفتم تو بگو چی میخوای؟ بیا حرف بزنیم. بیا بگو شمیم برو، بیا بگو شمیم بمون. چرا یه روز میخوای باشم یه روز یطوری رفتار می‌کنی انگار حالت به هم میخوره ازم؟ گفتم بیا درستش کنیم. جون دیگه ندارم. از حرف زدن خسته شدم. بیا درستش کنیم. بیا، حیفه‌ها. سالها عمر و جوونی و زندگی و عشق این وسطه.

نگام‌ نکرد. حتی توی آینه هم‌ نگام‌ نکرد. پاشد رفت نشست پشت لپ‌تاپش.

الان که‌ نگاه می‌کنم، میگم اون زندگی، اون رابطه، ارزش اونهمه تلاشو نداشت. من داشتم تنها ‌پیش می‌بردمش. ولی اگه اون‌ تلاشا رو نمی‌کردم، الان به این نتیجه نمی‌رسیدم. الان خیالم‌ راحت نبود.

اصلا اینارو نگفتم که گذشته رو یادآوری کنم. اینا رو گفتم که بگم الان همونقدر خسته‌م. روحم پاهاشو داره میکشه روی زمین و میره اینور اونور و اینبار حتی نمیدونه که‌ باید حرف بزنه یا نه؟ باید تلاشی کنه یا نه؟

چیزی که درباره خودم می‌دونم اینه که درست کردنو‌ بلدم. چیزی‌ که درباره بقیه نمی‌‌دونم‌ اینه که اصلا میخوان درست شه؟

پ.ن: این ماجرا عشقی نیست!