ماه‌هاست توی سرم فقط یه فکر می‌چرخه. یه فکر مریض، یه تصمیم ترسناک، فکری که هربار میگم انجامش میدم و هربار میگم خوب شد انجامش ندادم. تصمیمی که جراتشو توی خودم نمی‌بینم ولی هربار تا یه قدمیش میرم. می‌دونم که مریضم. می‌دونم که روانم مریضه. می‌دونم که ادامه برام سخت میشه. ولی هربار یه نوری می‌بینم و فکر می‌کنم نه، ارزش ادامه داره و هربار که با خودم تنها میشم می‌بینم هیچ چیز با ارزشی برام نمونده. چی با ارزش‌تر از خودم؟ حتی همونم برام‌ نمونده. هربار که خونه تنهام، از همون آذر ۱۴۰۱ تا همین مهر ۱۴۰۲، هربار که فشارو نمی‌تونم تحمل کنم و دیگه با امیدای الکی که به خودم میدم هیچی حل نمیشه، میرم زیر دوش می‌شینم و بهش فکر می‌کنم. فکر‌می‌کنم‌ که الان بهترین موقع انجامشه. بعد به خودم میگم دیوونه‌ای؟ چی ارزششو داره اینکارو‌ کنی؟ بعد از خودم می‌پرسم چی ارزششو داره که اینکارو‌ نکنم؟

من یه روان‌رنجورم که دارم از گذروندن لحظه‌هام تهوع میگیرم و ادای حال خوب در میارم و می‌خندم. به همه اونایی که حالمو می‌پرسن میگم خوبم. همش میخندم حتی اون وقتی که به چشم یکی زل می‌زنم و میگم نمی‌دونم چرا خوب نمیشم!!

می‌دونم چرا خوب نمیشم. خوب می‌دونم.

الان، توی این لحظه، زیر این دوش که دارم سعی میکنم گوشیمو زیرش خیس نکنم، دوباره همون فکرا و همون تصمیما کنارم نشستن. امکاناتشم به خوبی فراهمه. چرا نباید انجامش بدم؟ منکه دیگه چیزی نمونده که جلومو بگیره. بریم؟