روزایی که وقت داشتم عدس‌پلو درست می‌کردم. با ماست گلتا خیلی می‌چسبید. وقتی هم داشتم واسمون ماست میریختم تبلیغ گلتا رو می‌کردم و کلی می‌خندیدیم. وقت که نداشتم، باقالی خورشت درست می‌کردم. اون باقالی خورشتای منو دوست داشت، من خودم دوست نداشتم. من یچی دیگه می‌خوردم واس خودم. اونم با ماست گلتا و فلفل دوست داشت. یکی دو روز ناهاری که مامان اینا داده بودنو می‌خوردیم. واویشکاهام خوب نمیشد، وقت نکردم یاد بگیرم چطوری درست میشه. لوبیا پلومم دوست داشت. واسه شام پنینی مورد علاقش بود. یا اون شبی که سس خیارشور درست کردم و مواد پنینی رو چیز دیگه ریختم و تا اولین گازو زد نگام کرد گفت خیلی ک*سکشی، چطوری اینقدر خوب درست می‌کنی؟ ماکارونی چون دوست نداشت لابه‌لاش پنیر میریختم و میذاشتم توی مایکروفر. گولش می‌زدم، پنیرش خیلی کم بود چون فشارش می‌رفت بالا. سوپ قارچمو که میخورد نمیتونست ولش کنه. سیب‌زمینی و سس قارچ که درست می‌کردم الکی میگفتم سیرم که اون بیشتر بخوره. یوقتایی هم نیمرو میخوردیم خب. هرسری هم براش ژله میذاشتم درست شه چون با بستنی و خامه و موز دوست داشت. واسه وقتای فیلم خیلی خوب بود. یا مثلا موزی که روش شکلات و گردو می‌ریختم. شیرموزام خدایی عالی میشد. ولی دو روزو هیچوقت یادم‌ نمیره. یکی روز موسیقی که ناهار برگر درست کردم و خوشمزه‌ترین ناهار دنیا شد، یبار روزی که واسه اولین و تنهابار توی زندگیم تا الان قورمه سبزی درست کردم. مث قورمه‌سبزی مامانا نشد ولی میخواستم باهاش این پیامو بدم که ببین، من اینقدر دوسِت دارم که قورمه برات درست کردم چون تو دوسش داری. انگار می‌خواستم نهایت عشقم به زندگیمونو بهش نشون بدم. بقیه غذاهایی که درست میکردم شاید بوکمارک نشد. مثلا خودم سیرواویج دوست نداشتم ولی براش درست میکردم. اتفاقا آخرین روزی که خونه بودیم و ناهار نخوردیم هم داشتم سیرواویج درست می‌کردم. وای ریختمش دور. خورده نشد.

هنوزم توی سیو‌ اینستامو‌ نگاه می‌کنم یه عالمه غذا هست که از اونجا براش درست کردم و یه عالمه غذا که میخواستم‌ درست کنم. متوجه میشد وقتی قاشق اولو میخورد نگاش می‌کردم که ببینم چشاش برق می‌زنه یا نه؟ بعید می‌دونم. خیلی سرگرم خودش بود همیشه.