۲۹ مرداد ۱۴۰۲
من، امروز، ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، با همهی خاطرات خوب و بدی که با موجودی بعنوان عشق زندگیم داشتم خداحافظی کردم. یعنی چی؟ یعنی اینکه دیگه حرص خوردن برای حرفایی که بهم زده تعطیل. یعنی دیگه سعی نمیکنم بهش ثابت کنم که خیلی بیشتر از چیزی که دید گند زد. یعنی دیگه برام مهم نیست که حالش خوبه یا نه. کار میکنه یا نه. دلش شاده یا نه. سلامته یا نه. برام مهم نیست که موفقه یا نیست. مهم نیست که غمگینه یا شاده. هیچی. یعنی دیگه چک کردنش ممنوع، فکر کردنبهش ممنوع، اشک ریختن براش ممنوع. حرف زدن از اتفاقات گذشته ممنوع. انگار که هرگز نبوده. انگار که اصلا نیست.
یبار بهم گفت بابا پرسید پس تا الان چطور موندین؟ گفتم من تا الان داشتم تحمل میکردمممم. اینروزا به خودم اومدم و دیدم اونی که داشت تحمل میکرد من بودم. مرور خاطرات خیلی چیزا رو بهم یادآوری کرد که عمداً فراموششون کرده بودم.
روزهایی که پشت سر گذاشتم جز بدترین روزهای زندگیم بودن. آدمی که دست انداخته بودم توی روحش و زخماشو پانسمان کرده بودم همون زخمو به روحم زد و بدتراز اتفاقی که براش افتاده بود رو سرم آورد. کسی نمیدونه من چه چیزایی رو تحمل کردم توی این چندماه تا به اینجا رسیدم. باید بگم که اینم جز مسائلیه که من معتقدم برمیگرده. شاید من هرگز دیگه نتونم کسی رو اینجوری دوست داشته باشم یا نتونم به کسی اعتماد کنم. ولی فکر میکنم حتما یروزی این انرژی میچرخه وبهمون برمیگرده. چه خوبی، چه بدی. همیشه هم حرفم این بوده که هر حالی که واسه کسی ایجاد کردم، همون برای خودم هم ایجاد شه و برعکس. اگر باعث شدم کسی حالش خوب شه، به خودم برگرده و اگه باعث شدم کسی حال بدی بهش دست بده، بازم به خودم برگرده. اینو واسه همه اطرافیانم در مقابل خودم هم میخوام. همون که میگن آرزو میکنم یکی مثل خودت سر راهت قرار بگیره، همون.
درباره مسائل مالی که حرف زیاد پشت سرم زده شد باید بگم که دقیقا به میزان پول طلاها، پول نقد توی پول ماشین رفت. بعد پول منم رفت توی پول ماشین. ماشینگرون شد ولی پول من همونقدر داده شد. که این یعنی این وسط من علاوه بر مسائل احساسی مسائل مالی هم ضرر کردم و بعدش دروغ هم پشتم گفته شد و هزارتاچیز دیگه. امیدوارم متوجه شده باشن که چه حقی ضایع کردن. چون بنده بشخصه معتقدم آدم تاوان بعضی چیزارو صد در صد با سلامتی میده. دیدم دورم که میگم! و خب من اصلا آدم بخشندهای نیستم.
اگر این اتفاق توی زندگی ما باعث بشه حتی یه سر سوزن سر ادامهی راهمون چشممون بازتر باشه، بازم رسالت خودمونو انجام دادیم. من نمیدونم در اینده چی میشه ولی اینو میدونم که هرکدوم تاوان بدیایی که کردیمو میدیم همونقدر که پاداش خوبیامونو میگیریم. حالا دیگه هرکسی خودش بهتر میدونه چیکارا کرده وهرچقدرمانکارش کنه چیزی عوض نمیشه.
فقط یچیزی بگم، اون موقع که بازیمونو شروع کرد، اونی که گفت بیا خودمون حلش کنیم و نبر توی خونواده ها، من بودم. اونی که خودش جار زد و به همه گفت، اونبود. خواستم بگم، وقتی فهمیدی خراب کردی، اقلا واسه یبار توی زندگیت مرد باش و مسئولیت گندتو بپذیر. اینقدر دهنو به توهین باز نکن. دیگه اون بچهی ۱۸ سالهنیستی. به قول خودت بزرگ شدی. ( توی کار، نه توی زندگی )
یکیمون باید تمومش میکرد. مثل همیشه اینبارم من کوتاه میام.
به جاش؟ میمیرم. ولی دیگه نمیخوامش.
راهمون روشن.