سوال
توی جلسه وقتی همهی ماجرای چندهفته اخیرو تعریف کردم، خانم “ب” گفت وقتی داشتی صحبت میکردی توی دلم بهت آفرین گفتم. تو خیلی رشد کردی. وگرنه با اتفاقی که افتاد، خیلی سخت بود کسی مثل تو واکنش نشون بده. سکوت کردن در برابر چیزایی که شنیدی، راحت نیست! ولی با اینحال، من امروز جواب سوالامو نگرفتم! جلسهی امروز هیچ دستاوردی برام نداشت! من نفهمیدم من کجای داستانای اتفاق افتاده بودم! نفهمیدم چرا اونی که باید بالغ باشه منم؟ چرا من باید حرف نمیزدم؟ چرا من باید سکوت میکردم؟ چرا من نباید خشمگین میشدم؟ چرا من باید اونی میشدم که بزرگ باشه؟ چرا کسی ندید چی شد؟ چرا به کسی نگفتم؟ چرا آبروی کسیو نبردم؟ چرا وقتی میتونستم دست بذارم روی نقطهضعف طرف و بهش نشون بدم اون شمیم احمق زیر ده متر خاکه، هیچکاری نکردم؟ چرا من باید بزرگ میشدم؟ چرا اونی که گند میزنه به همهچی طاقت نداره ببینه طرف پیشرفت کنه؟ زندگی کنه؟ متنفرم ازینکه از خانم ب میپرسم خب چی پیش خودشون فکر میکنن؟ اون فقط هرگز فکر نمیکرد روزی برسه که تو واقعا نباشی! گفتم مگه منی که منبع تغذیه بودم، اگه خودم تغذیه نشم، تموم نمیشم؟ چرا من باید بترکم ولی دیگه نتونم یه “ دلم برات تنگ شده” ساده به کسی بگم؟ از ترس اینکه دارم تنهایی و یه طرفه یه حرفی رو میزنم! من از اتفاقات این مدت که حتی نتونستم به کسی ازش چیزی بگم، سه تا نتیجه گرفتم که اتفاقا امروز تایید هم شد.
۱- مردها خیلی دیر متوجه میشن که چیکار کردن!
۲- اونی که عاشقتره، همیشه راحتتر میره!
و اونی که بیشتر دوست داشته میشده یجایی به خودش میاد و اون خلا رو حس میکنه.
۳- اگر در زمانی که باید کاری رو انجام بدی، حرفی رو بزنی، قدمی رو برداری، انجامش ندی، نزنی و برنداری، بعدا دیگه براش خیلی دیر میشه!