از آخرین باری که با لپ تاپ پست گذاشتم خیلی گذشته.

امروز روز جالبی بود.

جلسه چشمه رو داشتیم و وسطای جلسه نگار رفت بیرون و با کیک اومد. بهم کادو دادن و خیلی خوشحال شدم.

دیدم الف.ه پیام داد که قبول نیست، تولدت فرداست من میخواستم فردا بهت تبریک بگم و بعد تبریک گفت.

رفتم حساب کنم بچه هار کافه گفتن حساب نمیکنن و کادوشون به منه. پیام داده به الف و گفتم نیازی نبود اینکارو کنین. ممنون. گفت اگر نیازی نبود بچه ها اینکارو نمیکردن. تو برای تیم با ارزشی.

موقع برگشتن به خونه یه انرژی خوبی داشتم.

سر پل بوسار پیچیدم سمت چهارراه گلسار و داشتم فکر میکردم اگر امیر هنوزم بود، احتمالا من هیچوقت این دوستای جدیدم رو پیدا نمیکردم و احتمالاً الان داشتم همچنان منتش می کردم که دوسم داشته باشه و با بقیه لاس نزنه.

این یه قسمتی از همون خیریه که توی شر نهفته بود شاید. آدمایی که برای ضرر داشتن از زندگیم رفتن و الان که ساعت 12 شه چندتا پیام میاد برام که از کساییه که دوسشون دارم و دوسم دارن.

رسیدم خونه و توی پارکینگ که بودم ماشینو خاموش کردم و پیش خودم گفتم: خانم بالازاده، من خیلی خوشبختم. میخوام مراحل بخشش رو شروع کنم و رهاتر شم. میخوام خوشبخت تر شم. بهم کمک کنید.

الانم که دارم می نویسم توی اتاقم نشستم و پیش دستی کیکی که مامان اینا باهاش سورپرایزم کردن کنارمه و زندگی در جریانه.

آرزوی سال جدیدم اینه که زندگیم در مسیر خواسته هام بیشتر پیش بره و توی این سرازیری که احتمالاً از حالا به بعد گرفتارش میشم، قِل نخورم و بتونم راه برم.

سرعتم رو آوردم پایین و از اینجا به بعد هم بیشتر روش کار میکنم.

بخاطر هیچکسی زندگی نمیکنم و فقط خودمو در نظر میگیرم و به هرکسی که بهم اهمیت بده اهمیت میدم. صبر میکنم و برای رسیدن به همه چیزایی که لایقشونم تلاش و صبوری میکنم.

من خیلی سختی کشیدم. شاید بخش زیادیش حقم نبوده. ولی اگه اون سختیا نبودن من هرگز به اینی که هستم تبدیل نمیشدم.

من شاید درسم و تغییراتمو از جریانات زندگیم گرفتم. هرکی نگرفت، مشکل از احمق بودن خودشه.

امیدوارم سال پیش رو و سالهای بعدیش پر از نور و قشنگی و برکت باشه.