گفت: زندگی‌ مثل یه دیواره که تو‌ کنارش داری راه میری.
یه توپ تنیس هم دستته که اتفاقات گذشته‌ست و داری با خودت می‌بریش.
هربار جای اینکه این توپو بذاری زمین، پرتابش می‌کنی، می‌خوره به دیوار و
برمی‌گرده سمتت. هربار کلی ازت انرژی می‌گیره و باعث میشه تو از اطرافت
غافل میشی.
اگه این توپو بذاری زمین، دیگه انرژی واسه پرتابش صرف نمی‌کنی.
هربار به عقب نگاه کنی اونجا هست و ممکنه آه بکشی ولی هرچی مسیر بیشتری
رو طی می‌کنی، نوپ هم از نظرت کوچیک‌تر میشه.
بخشش اینه. قرار نیست یادمون بره چه اتفاقایی افتاد. قراره گذر کنیم.

گفت ممکنه توی زاویه دید تو یک اژدها پشت سر من باشه و باعث‌ بشه جیغ بزنی،
ولی من اون اژدها رو نمی‌ببنم و درکت نمی‌کنم. اگه بیام‌ کنار تو بشینم، راحت‌تر
درکت می‌کنم.
چقدر درست می‌گفت…