:)
پارسال، امروز
بلایی سرم آورده بود که رفتم و دیگه برنگشتم...
صبح یه ساک جمع کردم و برو که رفتیم...
صبحش اومد جلوی دفتر و تهدیدم کرد، تحقیرم کرد به این امید که خودش بزرگ شه. :)
نمیدونست من دیگه اون آدمِ سابق نیستم. شایدم باید کل اون سالها نشونش میدادم که رفتنو چقدر خوب بلدم. اگه مونده بودم ازخوبیِ اون نبود، بخاطر عشق بود. ولی چیزی که ارزشش از بین بره، دیگه چه فایده داره؟
پس رفتم. و این بزرگترین و شجاعانهترین و بهترین تصمیمِ زندگیم بود.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:47 توسط
|