وقتی خانم بالازاده گفت به جایی که دوست داری توش باشی و رها باشی فکر کن، بازم به خونه ویلاییم فکر کردم. این‌بار یه موزیک پلی بود و سَبُک و آزاد توی خونه می‌چرخیدم. بوی غذا توش می‌پیچید و نور میومد. دیگه برف نبود. ولی هوا خنک و آفتابی بود. اگه درست یادم باشه یه دیوارش سبز بود. سبز مینت، یا شایدم اون پررنگه که دوسش دارم. یه آینه هم روی دیوارش بود.