رویا بافی
دلم اون سکوتِ بعدِ برفو میخواد. که هنوز برفا پا نخورده. کوچه خلوته، همهجا ساکته. سرده. یه خونه ویلایی میخوام که توش کنار بخاری بشینم، شب باشه، از پنجرش حیاطو نگاه کنم و برف بباره. پتو بندازم روی شونههام و چای داغ توی دستام داشته باشم. چراغارو خاموش کنم و فقط یه چراغ روی میز روشن باشه. نگرانِ ساعتِ خوابیدن نباشم، نگرانِ ناهارِ فردا هم نباشم ولی به این فکر کنم که خوب میشه فردا صبونه رو با اونی که دوسش دارم وقت بگذرونم. یه املتِ معمولی و نارنج و نون سنگکِ تازه و لیموناد مثلا. همینقدر غیرتجملاتی.
دلم یه زندگیِ ساده میخواد. اون گرمای محیط، درست وسطِ یخبندونِ برفو میخواد. همین من، منی که از سرما فراریام.
حتی فکر کردن بهش هم باعث میشه لبخند بزنم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 1:8 توسط
|