غمگین و تنها
از دیروز صبح سرفههام شروع شد. تا شب دیگه هیچی از گلوم نمونده بود برام. شب ماشین اونجوری خراب شد و ترس خرج بالاش اضافه شد بهم، وقتی اومدم خونه حس کردم دیگه ظرفیتم پر شده. دیگه تحمل ندارم.
رفتم زودتر بخوابم. ولی ساعت ۱۲ پاشدم و زدم زیر گریه. بخاطر اینکه هیچکسو ندارم که حمایت عاطفیم کنه. یکی غیر از خونواده و مامان و بابا. غمگین و تنها بودم. گریه کردم و گریه کردم. حالم خیلی بد بود. حالم هنوزم خیلی بده. کاش ماشینم زیاد خرج نیاره و درست شه. کاش شانس بیارم.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ ساعت 8:12 توسط
|