داشتم کتاب میخوندم، حس کردم چشام سنگین شده. بستمشون. همون لحظه خواب دیدم.

معین اومد نشست توی ماشین، یچی گفت که یادم نیست. گفتم البته تا مدتها که حالم خوب نبود. گفت عیبی نداره، درست میشه.

دور زدم و پشت ماشین امیر راه افتادم. رسیدیم به جاده، ندیدم سمت راست رفت یا چپ!

من توی همه‌ی خوابام گمش میکنم. هربار گمش میکنم. یا رهام می‌کنه. هربار...