هستی و من
به هستی میگم دارم بگا میرم، میگه این یه ترنزیشنه. هر ترنزیشنی طاقتفرساست. عین تب حصبهست، تا صبح دووم بیاری حله، ردش میکنی. میگم چرا چندماهه صبح نمیشه؟ میگه دمصبحه، یکم بمون. میگم نمیتونم. میگه تو الان توی اوجی. میگم کاش سقوط نکنم. میگه الان کلایمکس داستانی. بخدا خوب میشی. قویتری از این حرفا.
کسی میدونه من چطوری هنوزم زندم؟ من با همهی این اتفاقا باید تا الان میمردم. کسی میدونی چطوری هنوزم هروز ادامه میدم؟
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:37 توسط
|